تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

تشنه ام خدا

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


تشنه ام . نگو صبر كن ... من تشنه ام . نگو بالاخره تموم ميشه. ... حتي نگو خدا صبرت بده . من تازه فهميده ام كه خيلي وقت بود كه تشنه بودم. خيلي وقت بود دلم لك زده بود براي يك جريان تازه و زلال كه بدود توي رگهايم، زندگيم، سر كيفم بياورد... نگو صبر كنم تا غروب .  . من تازه يادم افتاده كه هر غروب چقدر فراموش كار ميشدم . چقدر بچه ميشدم كه فكر ميكردم خنكم ميكند يك جرعه آب... تازه يادم افتاده كه هر هلال ماه مبارك چقدر مرور كرده ام خودم را ، حالم را ، مقالم را ، تازه يادم افتاده آيه هاي نخوانده ،  تازه دردم تازه شده با اين همه بزرگي مدام خدا . تازه مانده ام در اين كه خليفه اللهي ام را كي و كجا گم كرده ام . نكند آنرا عوض كرده باشم با تحسين آدمهاي معمولي ، نكند آنرا فروخته باشم به فيش حقوقم ، نكند آنرا همراه با همه عهد هاي بزرگ از دست داده باشم. .. 

پشت باب رمضان چقدر تشنه ام خدا. اين عطش حالم را ابري ميكند. ميروم به روزهاي ده شصت ، به ان هشت سال فرصت ناب ، ميروم و لبهايم در ظهر داغ  شلمچه ترك ميخورد . خون در رگهايم به جوش مي آيد و همه اشكهاي بيچارگي ام بر شهداي مظلوم رمضان تبخير ميشود . هي زار ميزنم كه تشنه ام . هي اب طلب ميكنم ... از آنها كه حيات را نو ميكند ... ميروياند ... زلال ميكند روان را و جان را ... از ان اب كه در كربلا معنايش نو شد ... حسين حسين بر جانم خيمه ميزند .. ابو حمزه شاعرم ميكند ... سبك ميشوم دم غروب ... جوانه ميزند انگار چيزي از هرم عطش... نايم به ناله بلند ميشود: يا فالق الحب و النوي ...

خدا !دانه دل ما را در اين ميهماني كريمانه ...بگشا!  عطش ما را ...

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:54

...... |     |......

 

 

 

 

كي مي آيي؟

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


چند روز ديگر مي رسي از راه... من به مرور تو مي نشينم. ..


تابستان بود. هوا گرم بود و روزها طولاني و تبدار... و  دختركي هم بود كه سخت از خدا مي ترسيد...از جان كندن .. از جهنم... از تنهايي قبر و سنگ و ... دنياي ساده اي هم داشت . در اين دنيا ميشد با چيزهاي خيلي كوچك خوشحال شد مثلا با واكس خوردن يك جفت كفش كه كفشهايت را تازه ميكرد ... يا گاز زدن به ميوه به روي درخت دور از چشم آبابا - پيرمردي كه هيچوقت قامت ايستاده اش را نديدم  و همه ئ عمر مرا در رختخواب بود تا ...مرد-.. بله تابستان بود و دخترك همه روزهاي بلند را مثل مادر مومنش روزه مي گرفت . از بلندي روزهاي گرم نمي ترسيد از اين مي ترسيد كه كاري كند كه از چشم خدا بيفتد . دم غروب با يك سكه يك توماني كه جايزه پدر بود براي روزه گرفتنش مي دويد سر كوچه . .. ربنا كه در خانه ميپيچيد به آبشار توي بلويزيون خيره ميشد و شيطنتهايش بالا ميگرفت كه چقدر ميشه از اين آب خورد...


تابستان است . تو مي آيي. اي ماه مهر و انس. مي خوانم كه پيام آور فرموده است ترا رمضان نگوييم . بل ماه رمضان بناميم چرا كه نمي دانيم در تو چه عظمتي نهفته است .. تو مي ايي و من از فرط جهالت و تهي دستي ام ايمان همان دخترك را آرزو ميكنم. 


خدايا پنجره هايي به رويمان ميگشايي كه دركي از منظره هاي آن سويش نداريم. دستهامان خالي ست. با جايزه ها هم دلمان وا نمي شود. از تب روزهاي شهريوري و تشنگي اش نمي ترسم . ترسم از گنگي و مردگي مدام است ... خدايا به خودت قسم در اين ماه كه ميرسد از راه بيدارم كن ...شنوايم كن ... بفهمم كي مي آيد ... كي مي آيد ؟؟؟..   

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:53

...... |     |......

 

 

 

 

آقاي ماه !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


صفحه ها را ورق زده ام آقا. گردش شب و روز را درك كرده ام. گاهي خمود و خسته، گاه پرطاقت و سترگ. لحظه ها را پر كرده ام از پر كاري و بيكاري...هفته ها را سپرده ام به گذشته. سلام داده ام به صبح. شب بخير گفته ام به روياها ... بله. ..زندگي كرده ام مثلا .. حالا مستاصل شده ام در برابر اين خود بيدار .. درمانده شده ام ... چطور ميشود نوشت. .. يا نه .چطور ميشود ننوشت و ... اين نيمه ماه امشب چه دلبري ها ميكند؟ اين نيمه ماه شعبان ..اين ماه به غايت كامل... نمگويم مدام به ياد شما بوده ام... نه! كوچكي ام شرمنده ام ميكند.. بله زندگي كرده ام مثلا.. نامتان را نوشته ام بر برگها، با سرودي و نوايي به هم ريخته ام .از شما خواندها م. براي شما نوشته ام. مي دانم علايم آخرالزمان را. ميدانم پشت به كعبه از لبان حق گويتان چه خواهد برخاست. .. خوانده ام كه فرموده ايد مردم شما را ميبينند و نمي شناسند... و سوخته ام بر اين همه غريبي.. وبه سهم خودم فكر كرده ام در اين غربت... شنيده ام كه فرمو ده ايد از مراعات حال ما فرو گذار نيستيد و ما را از ياد نبرده ايد.و سخت در خود شكسته ام از اين همه سخت جاني و اصرار بر غفلت و ندانم كاري.  شنيده ام كه امام معصمو فرموده است اگر زمان شما را درك ميكرد تلا پايان عمر در خدمت شما مي ماند .. و آنوقت هم فخر برده ام كه تقدير مرا در عصر امامت شما بر زمين كشاند و هم در پيله تنهايي ام شكسته ام كه چرا عزم حركت و درك شما را در خود نمي يابم. .. بله .. بله .. بسيار خوانده ام و بسيار شنيده ام و بسيار سخن گفته ام كه كاش به جاي همه آنها خلو ص و انس داشتم و ...بس!


مولاي من ! اي ماه غريب ! اي بزرگ زاده اين نياز و تمنا را به سان همان بضاعت اندك به درگاه شما آورد هام در اين تب تنهايي... آيا سلام لرزان ما در اين عيد مهنا به عليك روح بخش شما به درك و شعور خواهد رسيد .؟ آيا روح من  بالاخره بالغ خواهد شد؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:52

...... |     |......

 

 

 

 

دلتنگي

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


امروز مثل روزهاي ديگر اومدم توي خياباني كه به محل كارم ختم ميشه.زماني كه دير نكرده باشم ترجيح ميدم اين راه را پياده بروم. امروز تاخير داشتم ولي تعداد كساني كه منتظر تاكسي بودند وادارم كرد پياده براه  افتم. چند قدم نرفته بودم كه ماشيني نگه داشت:مستقيم!


دو نفر سوار شدند و من خواستم سوار شوم كه ديدم دو نفر از همانهايي كه از قبل منتظر بودند به طرف ماشين آمدند . يك زن و يك مرد جوان. اشاره كردم كه خانم بنشيند و او اشاره كرد كه :دو نفريم. كنار آمدم تا آنها سوار شوند. ماشين كه به را ه فتاد يكدفعه دلم بدجوري گرفت. فكر كردم هرگز با او سوار تاكسي نشده ام... شايد براي تو اي دوست ناديده من شنيدن اين حرف (حتي )خنده دار باشد چه رسد به اين كه بفهمي امروز من اين فكر را نتوانسته ام از ذهنم به در كنم. سالها پيش هم زماني كه در داخل ماشين نشسته بودم مردي را ديدم كه از ماشين جلويي پياده شد و شيشه هاي ماشينش را پاك كرد ... دوباره هوايي شدم.  نميدانم چرا بعضي وقتها اينطور ميشوم . دلم ميخواهد براي يك بار هم كه شده ميديدم قامتش را هنگام ايستادن. گاهي به شوخي ميگويم تو از همه داداشات قدبلندتري و سر به سرش ميگذارم ... گاهي به حرفش استناد ميكنم كه گفته بود قبل از رفتن به جبهه كنار بتول ايستادم و اونوقت ديديم كه من از اون قد بلندترم. .. و حالا گاهي به دلم مي افته كه بتول توي خانواده قد بلندترينه و ... نميدونم مي فهمي چي ميگم يا نه... شايد براي من خيلي زشت باشه كه بنشينم پاي كامپيوتر و از اين دلگرفتگي هاي نگفتني بنويسم. معمولا امثال من  دوست نداريم از اين حرفا به ديگران بزنيم .شايد براي اين كه دوست نداريم كسي اشكامونو موقع ديدن اين حرفا ببينه... كسي هم  ميگفت اين حرفا بايد تو دلمون بمونه حتي تا وقت مردن... نه اونقدراارزش دارن كه ... و نه اونقدر مهمند كه كسي بخواد بهشون فكر كنه ... من تو اين قبيل وقتا فقط به يك چيز فكر ميكنم... اينكه حالا فقط ميشه با خدا حرف زد ... كمي هم ياد شهدا ارومم ميكنن. مخصوصا امروز ياد (حاج علي پاشايي )افتادم كه گفته بود اگه دختر بودم فقط با يك جانباز زندگي ميكردم ... خدايا !شايد فكر كنين همه دردهاي نگفتني من و امثال من به همين سادگي و كو چكين اما ... .......نميدونم به خاطر سريرز اين روز كه بارها برام پيش اومده روزي خودم را سرزنش خواهم كرد يا نه... با اين جامعه با اين مردم گرفتار با اين همه مشغله براي كي فرق ميكنه كه بدونه من گر چه براي يك بار سوار تاكسي شدن با همسرم دلم لك زده يا براي يك بار ديدن قامت بلندش ... اما همه دعام اينه كه ببينم دردهاش تموم شدن... ديگه لازم نيست شبها قرصهاشو بشمره و ... ديگه از شدت درد مچاله نميشه و  شبهايي كه ميتونه تا صبح يك سره بخوابه از استثنا بودن در ميان. .. گاهي هم ياد اون مادري ميافتم كه ميگفت يك روز دلم اونقدر براي فوادم تنگ شد كه پا شدم كت و شلوارش رو در آوردم و انداختم رو رختا و گفتم : مادر دلم براي يك بار ديدن قد و بالات تنگ شده... مادر دورت بگردم ... و دورش گشتم و ناله كردم تا صبح ... آره از اين حرفهاي مونده توي گلو تو زندگي اونايي كه تو آتيش جنگ بال و پرشون سوخت خيلي زياد هست ... خيلي كه صبرم سرريز بشه با فكر كردن به اين چيزا خودمو آروم ميكنم . از ياد ميبرم كه چقدر دلم ميخواست فقط يك بار شونه به شونه مرد محبوب زندگيم بايستم ... از ياد ميبرم كه چقدر عاشق كوه و سفر بودم و حالا فقط به جاهايي فكر ميكنم كه اونقدر هموار باشن كه بشه با ويلچر اونجا رفت...از ياد ميبرم همه خاطرات بدي را كه از پله ها دارم ... پله هايي كه روزي برايم مفاهيم بلندي داشتند...از يا د ميبرم ...فقط به داشته هامون فكر ميكنم   گاهي كه نميتونم  در يك شيشه رب را باز كنم و ميرم سراغش تا در رو برام باز كنه   بلافاصله ياد دكتر پرغو كه جانباز قطع نخاع گردنيه ميافتم و ياد  خانم خوبش و از خودم ميپرسم اينجور وقتا حاج  خانوم چيكار ميكنه... ببخشيد اينا اونقدر مهم نيستند كه نوشته بشن اما مگه همه زندگي از چي تشكيل ميشه ؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:33

...... |     |......

 

 

 

 

نمازهاي آبي

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


نمي دانم اينكه نامت نام نهريست در بهشت بيشتر مرا متوجه تو ميكند يا اينكه در تو نامهاي بهشتي اي هست كه تصور لطافت بهشت را ممكن ميكند...نميدانم اينكه شهر خاص دوستان خدايي تنفس در ترا برايم مقدس ميكند يا اينكه در تو دوستان تازه ميتوان جست. .. نميدانم عيدهاي بزرگت ترا خواستني كرده اند يا در تو ميتوان  آنقدر به لااله الا الله نزديك شد كه كمتر به زشتي و پلشتي اذن دخول داد. نميدانم در تو چه سري نهفته است كه دوستي و درستي در تو آسان ميشود، پيوندها در تو سر ميگيرد، نمازها در تو آبي تر ميشوند، و به هر چه خير است ميتوان بيشتر اميد بست. .. 


 سلام بر تو كه ناممكن ها در تو ميسر شده اند ...سلام بر تو و روزهاي يگانه اي كه فاطمه بنت اسد  محرم بيت خدا شد تا كلمه اعلاي هستي به زمين ارزاني شود... سلام بر روز ي كه زمين به احياي آخرينش شهادت داد، روزي كه آفتاب مشق هدايت و نورانيت را از آخرين حبيب خدا گرفت ... سلام بر تو و دعاها ي پرمغزي كه در تو مجال مرورشان را داريم. سلا م بر تو كه اميدهامان در تو برگ و بار ميگيرند.صميميتمان با خدا تازه ميشود، غرورمان ترك برميدارد ،بريدن برايمان آسانتر ميشود ،شر و خير ما را به فكر واميدارد، سلام برتو و اهالي باصفايت، سلام بر شبهاي غريب اعتكاف، شبهاي ارمغان و انتظار ... سلام بر اتفاقهاي راحت و سريع،حلقه هاي اشكي كه در ميلاد مولاي مومنان همگاني ميشود...ارزوهاي بلندي كه در شب مبعث آغاز ميشوند...


سلام هزار باره بر رجب و آشنايانش...     

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:33

...... |     |......

 

 

 

 

ناصر

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


رفته بوديم منزل شهيد. اسمش ناصر بود. مادرش بود و خواهرش. نشستيم پاي صحبتشان. از شهيد كم نشنيده بودم. از ناصر توفيقي. حالا در محضر آن خانواده بودم و ميديدم كه چطور روح ناصر ، فكر ناصر، آرمان ناصر در آن خانه جريان داشت. شما را به يك خاطره از ان جلسه مهمان ميكنم.


  دوستش ميگفت: سه روز بود كه غذا به منطقه نرسيده بود. .. همه منتظر بوديم اما هيچ ماشيني نميتوانست به منطقه برسد. بالاخره هليكوپتري رسيد و غذا آورد . همه به طرف هليكوپتر ميدويدند. اما ناصر همچنان آرام ايستاده بود. خجالت كشيدم او بماند وايستادم.. من بدوم . گفتم: ناصر بيا بريم غذا تموم ميشه ها...اما ناصر با همان طمانينه گفت: صبر كن ميريم... صبر كردم اما بخاطر ناصر، كه اگر دست خودم بود دويده بودم مثل خيلي هاي ديگر. دور غذا شلوغ شده بود. گرسنه مان بود . من طاقت ناصر را نداشتم.يا نه ايمان او را نداشتم. .. غذا داشت تمام ميشد و من يكي دو بار ديگر به ناصر گفته بودم كه برويم غذا بگيريم. و هر بار ناصر گفت بمانم و من مانده بودم. .. بالاخره غذا تمام شد. .گفتم : ناصر ديدي به ما نرسيد. .. ناصر نگاهم كرد و  با لبخندي كه خاص خودش بود گفت: پسر! ما بدويم دنبال غذا  ! غذا براي ماست نه ما براي غذا. انوقت كه مثل هميشه شرمنده ناصر و بزرگي اش شده بودم مرا با خود به سمتي برد كه تكه هاي نان خشك انجا ريخته ميشد. ناصر نشسته بود به جمع كردن آن تكه هاي خشك نان . آنها را پاك ميكرد و توي جيبش ميريخت. بعد هم رفتيم آنها را خيس كرديم و ... سير شديم. 


راستي ناصر چطور ناصر شد؟ ما از او همينقدر ميدانيم كه دانشجوي سال آخر داروسازي در دانشگاه علوم پزشكي تبريز بوده است . ما از اين ناصرهاي گمنام چه قدر كم ميدانيم...  

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:32

...... |     |......

 

 

 

 

تنهايي

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


وقتي بي زبان  بودي  و كسي نبود كه حرفت را بفهمد... وقتي ظرافت زمان حتي، برايت جز خشونتي ياسآور نبود. .. وقتي آنهمه (دوست) داشتي كه دوستت داشتند و باز براي واگويه كردن درونت به خلوت و تيرگي شب يا به سفيدي كاغذ پناه بردي. .. وقتي به لبخندهاي ديگران جواب دادي،به خوشحاليشان خنديدي،به نيازهايشان پاسخ دادي در جمعشان حاضر شدي و سلامشان دادي. .. و باز در آن لحظه موعود ، در آن لحظه اهورايي ، درست آن دم كه در  برزخ تصميم گيري و قدم برداشتن بي چاره شده اي و دنبال يك ذهن پاك، يك سكوت صادقانه براي شنيده شدن هستي و ... بله دوست همراه من درست در همين لحظه هاست كه ميبيني چقدر تنهايي. دنبال چاه ميگردي انگار... وسوسه ميشوي براي سفر... براي جاده... همان نوستالژي عالمگير يقه ات را ميگيرد . حرفها و كلمه ها در ذهنت به قليان در ميآيند.. (بايد كرگدن شد وتنها سفر كرد) . از نظم كلمه ها هم ميگريزي . ديگر چه فرقي ميكند كجاي (هستي) باشي. فكر ميكني به اندازه يك گياه رسته در جوار يك صخره در دل كوهستان تنهايي...به اندازه صداي يك جيرجيرك در يك بركه دور از مردم... 


 راستي اين تنهايي بد است؟ بله و نه. اگر فكر تو قدرت داشته باشد، اگر تمرين با خدا بودن را كرده باشي ،اگر به مردم و توجهشان به اندازه خود واقعيشان اهميت داده باشي و نه انچه كه در ذهنت ساخته اي، اگر تكليفت با خودت روشن باشد ، اگر بچه درونت نفس كشيدن بلد باشد ... آنوقت لذت ميبري و غرق ميشوي در با او تنها بودن...


خدا... به ما هم از اين تنهايي هاي سرمستس بچشان!   

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:31

...... |     |......

 

 

 

 

بازی!

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


1-عجيب است بعد از اين همه گشتن و نگشتن (!)،قدم زدن در راههاي بكر و گاه پرخطر،زمين خوردن و تقلا كردن ،نشستن و خيره شدن، دويدن و رسيدن و سراب را تجربه كردن، عطش را چشيدن و سرآسيمه حركت كردن ،گم شدنها را نظاره كردن و دل سوزاندن و خراب شدن ! و ... بعد از اين همه عجيب است گاه به جايي ميرسي كه سالها قبل به آن فكر كرده بودي. فكر كرده بودي همه چيز شبيه يك بازي ست. گاهي كمي جدي تر .


2- در سالنهاي دادسرا حركت ميكنم.كمتر كسي تبسمي بر لب دارد. نور اينجا خيلي كم است تنها بچه اي كه همراه پدرش در سالن است در شلوغي و تيرگي فضا گمشده است. يك نفر كتك خورده است . يك نفر همه دارايي اش را با اعتمادي - كه اينك اثري از آن نيست -به يك آشنا باخته است. يك نفر دنبال امانتي است كه در آن خيانت شده است . دستهاي دستبند خورده مكدرت مي كنند. نفرين كردنها ، عصبانيتها ،به سخره گرفتن همه چيز :عدالت ، درستي و دوستي ، پاكي و ... اين سالن خسته ات ميكند. اما همه ميگويند عادت ميكني . خودت هم تجربه كرده اي . بني بشر به همه چيز عادت ميكند هر چند به قيمت خرد شدنش باشد!


3-اين فضا با فضاي قبلي تفاوت فاحشي دارد. درخت و گل و ساختماني با پنجره هاي بلند. اما كمي كه در فضاي آن حاضر باشي ميبيني آدمهاي اينجا هم آنسانهاي چندان خوشحالي نيستند. انجام دادن كار روزمره و وظيفه اي كه براي آن اينجا حضور دارند در حكم منتي ست كه بر گردن تو ميگذارند! زير شيشه هايي كه روي ميزها را پوشانده اند همه نوع نوشته و عكسي ميتواني پيددا كني. عكس بچه !عكس شهيد ! نوشته اي با خط نستعليق كه اغلب در مذمت دنيا يا ياد دوستان و اوقات خوش طي شده است. ظاهرا اينجا نبايد با محيطي كه همه آدمها براي دادخواهي و از سر درد به آنجا رو كرده اند مقايسه شود اما چيزي كه هست و انكار ناشدني ست جلوه و تظاهريست كه ا ز درون ما ، فكر ما و ايده هاي ما بر بيرون تاثير ميگذارد. آيا به راستي همه ما به عجيب بودن خودمان فكر كرده ايم؟ به تناقض درون و برونمان . به بازي اي كه به آن عادت كرده ايم. به افكار و كلماتمان كه تاثير انكار ناپذيري روي محيطمان ميگذارند. .. 


4- خوش به حال آدمهايي كه با خودشان اين همه احمقانه بازي نميكنند!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:30

...... |     |......

 

 

 

 

تنها شدن با خدا

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 پيشترها نوشتن علاوه بر همه خاصيتهايي كه داشت يك كرانه مطمئن بود براي خلوت كردن و واگويه كردن همه چيزهايي كه به دهها دليل نميشد از آنها حرف زد. حالا اينكه بيدعوت وارد اين فضاي مجازي بشوم  مثل اين است كه خواسته ام ديگران را هم در دغدغه ها و حيرانيها و فكرهايم سهيم بكنم . نميدانم خوبست يا نه؟ لابد زمان اينرا هم يادم خواهد داد!

   ديشب وقتي برگهاي سرشار درختهاي حاشيه خيابان را به امين كوچولو نشان  دادم  و خواستم كه كمي بايستسم و آنها را ببينيم او با ذوق گفت مثل اينكه دارن سلام  ميدن! راستش يه جورايي هوايي شدم. ذوق كردم از اينكه ديدم متوجه اين چيزهاست و يادم اومد كه خيلي وقتها سهمگينترين ترين حادثه ها را با خيره شدن در طبيعت و تنها شدن با خدا بر خودم آسان كرده ام.  واي كه چه لذتي دارد اين تنهايي ها. نميدونم سهراب در چه عالمي بود وقتي گفت:


چه خوب يادم هست


   عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد


وسيع باش


            و تنها


 سر به زير


    و سخت ...

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:28

...... |     |......

 

 

 

 

آغاز

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم


پي نوري شايد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:23

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...