تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

آیا هر رفتنی را رسیدنی هست؟

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


این روزها در تب و تابم ... خدا قسمت همه بکند . این روزها نمی دانم  چه حالی دارم ... شاید وصف گنگ خوابدیده که گفته اند این است ... شاید ! ... این که بدانی عازم بزرگترین سفر زندگی ات هستی . راهی شهر گمشده آرمانهای پیام آور ... شهر اتفاقهای بزرگ ... شهر زیبایی انسانها ...جانها ... شهر یکی شدن آدم ها ...شهر گم شدن و پیدا شدن ...

شاید ده سال از آن روزی می گذرد که در یک جمع دوستانه از ته دل گفتم که دلم میخواهد قبل از تشرف  به مکه و مدینه اول به کربلا برسم. آن روزها راه بسته بود ... و بعد زیر باران مهربانی اش خیس شدم وقتی در اولین روزهای پاییز ۸۰ به عتبات عالیات مشرف شدم آ ن هم در اوج ناباوری کنار همراهی که ... شکرالله

این روزها باز هم آماده سفرم . گاهی کتابها را جستجو میکنم ... گاهی عکسها را میکاوم ... در پنجره تلویزیون ... در لحظه های لبیک ماتم می برد ... در ازدحام مردمی که همه رو به او کرده اند خودم را از یاد میبرم ... خدایا آیا به راستی منم که به دیدار این بهشت زمین خواهم آمد؟  

خوشا جانهایی که در نیت و احرام زایر روی نکویش می شوند ... خوشا اشکهایی که سعی ها را به ثمر می نشاند . خوشا زمزمه های دوست دوست در منا و عرفات ... خوشا لذت بالغ شعورمندی در شکوه مشعر ...

...آیا غبار غفلت و ناکامی از این جان متحیر و خسته در شکوهمندی یک لحظه آشنایی شسته خواهد شست ... آیا در یک صبح سپید بر بلندای حرا یک ذره از برانگیختگی روح سهم ما خواهد شد؟

آیا به آیینگی خواهیم رسید ؟ آیا شیطان را خوار خواهیم کرد ؟ آیا دوست را خواهیم ....

خدای نازنین من ! به زیبایی ات سوگند که خود را به تو می سپارم ... رفتنم را ...به لطف بیکران خودت به طراوت مدام رسیدن ضمانت کن ...

 

  

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:24

...... |     |......

 

 

 

 

پسرم !کاسه نشو !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


سلام پسرم .این روزها چه قدر دلم می خواهد با تو حرف بزنم . شاید برای این که میبینم این روزها بیشتر از قبل حرفها رامیفهمی. این روزها بازی هایت٬ نقاشی هایت ٬ تخیل هایت ٬ قصه هایت و ... مرا بیشتر به مرور اتفاقی برمیانگیزد که انگار در هر تولد و رشدی اتفاق می افتد . چه مسیری است این مسیر انا لله و انا الیه راجعون ! جدا میشوی با انبوه امکانات و وارد مسیری می شوی تا با انتخاب هایت با تقلاهایت و گاه با سکوت و شهودت راه بروی ٬ راه بروی و بزرگ شوی ...

پسرم ! فکر میکردم چه چیز خوبی میتوانم به تو بیا موزم . چیزی که بفهمی و اولویت زندگی ات باشد . فکر می کنم اول این است که بفهمی همه چیز را نباید جدی بینگاری . این دنیا یک جور بازی بزرگانه است ! یاد بگیر ساده باشی تا بتوانی با همه دوست باشی و لذت دوست داشتن و دوشت داشته شدن را بچشی. 

یاد بگیر به هیچ چیز بیش از ان چه ارزش دارد اهمیت ندهی و لابد پیش تر که بروی می فهمی چیزهایی معدودی هستند که واقعا آن همه ارزش دارند که بخواهی عمر عزیزت را صرفشان کنی. ...

یاد بگیر که کاسه نشوی ! این درس بزرگ زندگی ست . پسرم ! بگذار درون تو به بزرگی یک دریا باشد . من نوجوان بودم و اهل شعر که  کتاب زیبای حرفهای همسایه از نیما یوشیج را خواندم. او میگفت سعی کن درون تو مثل یک دریا باشد و نه یک کاسه که حتی یک سنگ کوچک می تواند آب کاسه را بیرون بریزد. در حالی که حتی یک کوه هم نمیتواند آب دریا را جابجا کند. این یک حماسه باشکوه است که ما آدم ها در همین دنیای پر رنگ و نیرنگ بتوانیم مثل دریا باشیم . من با همه بضاعتی که دارم می کوشم ترا با همه امکانات نهفته ای که در این مسیر داریم آشنا کنم . امیدوارم آن همه مهربان باشیم که حرف های هم را برای همیشه عزیز داریم .

 امیدوارم کاسه نشویم نه من و نه تو و نه همه بچه های بزرگ و کوچک این روزگار !   

  نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:55

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...