این روزها در تب و تابم ... خدا قسمت همه بکند . این روزها نمی دانم چه حالی دارم ... شاید وصف گنگ خوابدیده که گفته اند این است ... شاید ! ... این که بدانی عازم بزرگترین سفر زندگی ات هستی . راهی شهر گمشده آرمانهای پیام آور ... شهر اتفاقهای بزرگ ... شهر زیبایی انسانها ...جانها ... شهر یکی شدن آدم ها ...شهر گم شدن و پیدا شدن ...
شاید ده سال از آن روزی می گذرد که در یک جمع دوستانه از ته دل گفتم که دلم میخواهد قبل از تشرف به مکه و مدینه اول به کربلا برسم. آن روزها راه بسته بود ... و بعد زیر باران مهربانی اش خیس شدم وقتی در اولین روزهای پاییز ۸۰ به عتبات عالیات مشرف شدم آ ن هم در اوج ناباوری کنار همراهی که ... شکرالله
این روزها باز هم آماده سفرم . گاهی کتابها را جستجو میکنم ... گاهی عکسها را میکاوم ... در پنجره تلویزیون ... در لحظه های لبیک ماتم می برد ... در ازدحام مردمی که همه رو به او کرده اند خودم را از یاد میبرم ... خدایا آیا به راستی منم که به دیدار این بهشت زمین خواهم آمد؟
خوشا جانهایی که در نیت و احرام زایر روی نکویش می شوند ... خوشا اشکهایی که سعی ها را به ثمر می نشاند . خوشا زمزمه های دوست دوست در منا و عرفات ... خوشا لذت بالغ شعورمندی در شکوه مشعر ...
...آیا غبار غفلت و ناکامی از این جان متحیر و خسته در شکوهمندی یک لحظه آشنایی شسته خواهد شست ... آیا در یک صبح سپید بر بلندای حرا یک ذره از برانگیختگی روح سهم ما خواهد شد؟
آیا به آیینگی خواهیم رسید ؟ آیا شیطان را خوار خواهیم کرد ؟ آیا دوست را خواهیم ....
خدای نازنین من ! به زیبایی ات سوگند که خود را به تو می سپارم ... رفتنم را ...به لطف بیکران خودت به طراوت مدام رسیدن ضمانت کن ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:24
......
|
|......