
سلام . ديروز بعد از حدود ده روز كه از رايانه دور بودم نشستم به نوشتن و گفتم كه اگر بنشينم به با قاعده نوشتن و جستن نظم و ... تا مدتها بايد خاموش بنشينم . اين بود كه نوشتم از روزي كه بايد دل بگذاري در مدينه پيامبر و رو به ميقات كني . ... بماند كه اين بار هم پيله خالي ماند و آنچه نوشته بودم ثبت نشد ....
*
بعد از ظهر شنبه بايد راه مي افتاديم. گفته بودند همه لباسهاي احرامشان را در هتل بپوشند . اين پوشيدن لباس احرام هم قصه اي دارد براي خودش . اين ماجرا هر چه براي من و تو نوش است براي جان بازان مخصوصا قطع نخاعي ها پر ماجراست . من اين فصل را براي صبوري كاغذ مي گذارم . و هر چه را كه در مواجهه با جان بازان معني ديگريافت به بعد موكول ميكنم كه حكايتي ست كه نوشتن و خواندنش صبوري مي خواهد حتي ...
*
اينجا مسجد شجره است و آفتاب گفتني هايش را گفته . كاروان راه مي افتد . تو راه مي افتي و در خنكاي ديوارهاي مسجد شجره خودت را ميبيني كه روزها خواب اين روز را ديده است و حالا در جيك جيك پيوسته گنجشكها كه لاي نخل هاي قدبلند نميدانم به چه كارند؛ بيداري ... بيداري ... چشمهايت را پاك كن ... نه حالا وقتش نيست ... وارد شو ... گريه نكن ... بله اينجا بوي حسين را هم ميدهد ... بوي پيامبر را هم ميدهد . ... نمي دانم ... حتما بوي نرگس را هم ميدهد . ... شلوغ نيست . مردم هستند از رنگها و زبانها و ... اما آنقدر شلوغ نيست كه گم شوي يا گم كني ... خوش به حال آنكه اينجا پيدا كند يا پيدايش كنند ... روي اين فرش هاي ساده كه بيشتر ياد گليم مي اندازندت ... وقت داري تا صداي اذان نماز بخواني ... اين جا در مسجد شجره نماز مي خواني ... باور كن ... گريه نكن ... مي خواهي بميري ... مي خواهي ناز كني براي خدا كه ترا به خانه اش خوانده و حالا مشتاق لبيك توست ... مي خواهي سكوت كني ... حرف بزني يا ... اينجا داري ياد ميگيري ؛ به چشمهايت گوشه اي از محشر را نشان بده ... اي انسان ....اي خسته ي سردر گم ... بيا كه رب در آغوش امنش جايت داده است ... بله صداي اذان در اين ديوارها مي پيچد ... زمزمه مي كني ... اشهد ان علي ولي ا... صف ها بسته مي شود ... چي شد ؟ ياد آن اذا نهاي آخر افتادي كه بسيار در موردشان نوشته بودي ... ياد بچه هاي صاف جبهه كه دائم در احرام بودند ...
اين زن چه لحن قشنگي دارد ... گويا معينه است ...كسي كه اينجاست تا آداب احرام را ياد آوري كند و ... اما قبل از نيت و ... حرفهاي ديگري هم رد و بدل ميشود ... همه زنهاي كاروان كيپ هم نشسته اند و او حرف مي زند ... از اين مي گويد كه اين كاروان گرامي كاروان جانبازان است و همسران جانبازان ... من اينها را نمي شناسم ... فقط ديده ام كه يكي هميشه از دست همسرش ميگيرد تا جاي چشمهايش را پر كرده باشد ... يكي ا زنوعروسي اش برايم گفته بود كه در بيمارستانها و پشت اتاق هاي عمل گذشته بود ... ...
گوش كن ... در اين غروب به دلت گوش كن كه بارانم چطور زلالش كرده است ... بيا لبهايت را بياموز به لبيك گفتن ... نترس ... پناه ببر به آن كه رب است و مهربانتر از مادر ... بيا پا جاي پاي حسين بگذار ... و بگو كه حج حسيني مي خواهي و به كمتر از آ‹ راضي نيستي ... و مگر مي شود در معيت مجاهدان زخم ديده و شهيدان زنده بود و به فكر حسين نبود ؟....
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:58
......
|
|......