تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

به خاطر یک" بله "

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


چشمهایش عجیب پرحرف بود. بلد نبود بنویسد . بلد نبود حرف های قلمبه بزند در عوض کارهایی میکرد که من فکرش را هم نمی کردم .از صبح از همان اولین صبحی که دل به دریا زده بود و گفته بود "با تو میآیم. " از همان ماهی که نذر کرده بود ردش نکند و بپذیردش. از همان لحظه لطیفی که به صد شوق بله را گرفته بود و آنوقت پای سفره ساده عقدشان برای حرف مردم و برای خاطر شرع خودش هم بله گفته بود ... از همان صبح سپید همراهی ... میآمد بلندش می مکرد و یک یک لباسهایش را مرتب و تمیز می پوشاندش ... شلوار اتو کرده را با چه زحمتی تنش می کرد .. دکمه هایش را با چه صبری می بست .. بلد شده بود  چطور بغلش کند که اذیت نشود ... خدایا چقدر مواظبش بود .. برای این زن همه چیز با ساعت همسفر زخمی اش تنظیم می شد ... آبش می داد ... بیشتر وقتها صورتش را هم می شست .. موهایش را هم خودش شانه می زد ... بند کفشهایش را همیشه مثل پروانه ها گره می زد... غذا را چه خوب می خوراند ... وقت خوابش را وقت خستگی اش را وقت نمازش را وقت ورزش و مطالعه اش را ... همه را باید از حرکات او می خواندی . رانندگی اش هم خیلی خوب بود. صبوری اش هم .. تواضعش هم ... و " من که کاری نمی کنمش "هنوز و همیشه شرمنده ام میکند. اینجا توی تبریز ما فامیلی ندارد .راستش وقتی هم برای مهمانبازی و این حرفها ندارد... داشتم می گفتم این زن کلمه ندارد اما من هم به او که فکر می کنم لال می شوم. بعضی شبها یادم می افتد که یک زنی که همراهی یک جان باز قطع نخاع گردنی را پذیرفته و راهی این سفر شده است هر شب چند بار از خواب بیدار می شود تا همسرش را از این پهلو به آن پهلو بغلطاند ؟ دو بار ... سه بار یا...آخر  نمی دانید این زخم فشاری که زخم بستر هم میگویندش چه سریع می آید و چه دیر میرود و آنوقت همین یک زخم کوچولو چند ماه سرت را گر م می کند و از زندگی میاندازدت ...

بله داشتم می گفتم .. یک روز همین بانوی بزرگ به من گفت که: "تو هم اگه حرف مارا  ننویسی پس کی می خواد بنویسه ...؟" آن وقت من ماندم که با  کدام کلمه ها بنویسم ... راستش بیشتر به این فکر می کردم که برای کی ها بنویسم ...  کسانی که بخوانند و  بفهمند چه می گویم ...  و آن قدر مرد باشند که بتوانند برای بردن باری که امثال این شیرزن به عشق آن دل به دریا زدند  یا علی بگویند و کم نیاورند... بله "اسلام" به معنای اصیلی که از اول تاریخ آدمهای بزرگ برایش قربانی شدند بیش از اینها ارزش دارد ... ارزش دارد که از خیر راحتی بگذری و در بلا ها ولایشان را بجویی ... اما قصه آن وقت تلخ میشود که همین آدم ها هم دیگر دیده نمی شوند . تلخ میشود وقتی آنجا که بایدباشند  نادیده گرفته می شوند ...  این همه برنامه به نام اینها برگزار می شود اما آنها هنوز در غربت و تنها یی استقامت میکنند به خاطر یک  "بله" که پیش از انکه به مردان مجاهد و زخم دیده شان بگویند به "رب" گفتند ...

والحمد لله رب العالمین  

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:15

...... |     |......

 

 

 

 

گذشته ها

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


چند شب است خوابت را می بینم . می بینم در تو می گردم و هدایت می شوم به مسعی . با چه حلاوتی قدم می زنم از صفا به سمت ... و هنوز هفت دور را کامل نکرده ام که می گویند باید از اینجا بروم . راهم را کج میکنم به راهرویی که تازه ساخته اند به موازات همین مسعای قبلی که شاید  در آن روزهای پرازدحام کمی از فشار جمع کاسته شود ... می روم و درک نمیکنم ... چه اتفاقی افتاده است؟ ما کجا هستیم ؟ خوابها در ما چه می کنند ... یادآوری؟ برانگیختگی؟ شیطنت ؟ یا هیچ ...

*

در بهترین لحظه ها ی حج یادشان بودم . یاد آقا مهدی که گم شد در جریانی که خودش انتخاب کرده بود . حمید که زنش هنوز هم دوستش دارد و چه عاشقانه !... علی و ... خیلی ها که گمانم کارشان در هستی بی عیب و نقص تمام شد . ...ش...ه... ا ...د...ت...و چقدر دلم برای جان بازها و آزاده ها میسوزد . چه معنایی روی دوششان است و بیشترشان گم کرده اند همه چیزشان را ....و چقدر متاسفم  برای آنها که به معرکه رفتند و حالا حافظه شان فقط در ایام معدودی کار  می کند ... یکروز دو نفر را دیدم که هر دو روزی رزمنده بودند و آن حال را درک کرده بودند . عجیب بود که حالا روبروی هم بودند و با چه عباراتی با هم مکالمه می کردند ...از حرفهاشان این برمی آمد که هم دیگر را متهم می کردند  ... چه قدر تلخ بود ... حیفم می آمد به این بازی و این توجیهات ... چه تلخ است کار مردمی که گذشته روشنشان از پس خاکستر اعمال و افکارشان دیگر دیده نمی شود . اگر این همه از انقلاب و جنگ می گویند اما چیزی در جان ما نمی روید برای این است که امروز دل و زبانشان از دو سرچشمه جدا آب می خورند ... در این شرایط آنهایی که میکوشند به اصل واقعیتها برسند و مثلا همین انقلاب و جنگ را خوب و درست بفهمند واقعا هنر میکنند .

    

  نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:29

...... |     |......

 

 

 

 

محرم

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


امروز چندم محرم است ؟ خورشید چند بار بر تو نگریسته است ؟ آسمان چقدر عقده هایش را بر تو باریده است ؟ چند شب رازدار تنهایی و بی قراری تو بوده است ؟ کدام صبح نمازهایت را در شکفتن آبی آسمان به عهدی نو  تماشایی کرده ای ؟ ... بله بله با توام ... تو که در لحظه شگفت طواف می دیدمت که چقدر مثل منی ... آنجا که جغرافیا جز رنگی بر پوست و کلماتی که برای تو بی معنی می نمایند دیگر هیچ نیست ... آنجا که همه یکی هستیم و شیدایی و نیاز جانمان در حرکتی عاشقانه و جاندار  سر بر می آورد  و ما می مانیم که در کدام روز ازلی خوانده شدیم به هستی ...دعوت شدیم به سکونتی موقت در این مدار ( انا لله و انا الیه راجعون ) ... و حساب کن که چند ثانیه در روز به آن لحظه ناب لحظه کنده شدن از زمین و ماده و خاک .... فکر کرده ای . آی انسان! که با همه زشتی و پلشتی هنوز هم قابلیت داری  برای حُر شدن . برای حسینی شدن ...  

سلام بر حسین که در روزهای با او بودن گفتن از این همه آسان تر می شود . سلام بر معلم بزرگ عشق و عمل که در کنار نام او از خمودی و خستگی و تکرار گفتن و نشستن نهایت بی انصافیست ...چه شرا فتی ست که کل ارض کربلا و ...

خدایا در گیر و دار این همه نام و نان ما را  به خیمه ای که از سال ۶۱ هجری همچنان برگزیدگان امت را در خود پناه می دهد راهنمایی کن! ...   

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:53

...... |     |......

 

 

 

 

آن روزها (1)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


دیشب یادداشتهایم را پیدا کردم ...چه روزگار عجیبی ! کمی گشتم در هوای آن روزها . حالم تازه شد و فکر کردم چه بد کرده ام که دور مانده ام و ننوشته ام و ... از خاطرات سید نورالدین عافی که مصمم هستم تا آخر سال نوشتنش را به منزل برسانم یک بند تقدیم می کنم .

 این خاطرات مربوط به روزهای قبل از عملیات کربلای ۴ است . (دی ماه سال ۶۴)

*

آن روزها برای دومین بار دهان من قفل شده بود و خیلی اذیت می شدم. برای همین سری به اورژانس زدم که در نزدیکی گردان بود . پزشکی که آنجا بود محل رجوع همه نوع درد و بیماری بو د از سر درد گرفته تا عفونت  گوش و حلق و شکستگی و ... اتفاقا ترک هم بود . رفتم پیش او که : دهانم قفل شده ...

ـخب!دهنتو باز کن ببینم !

من فقط می توانستم  لبهایم را باز کنم چون دندانهایم با فشار شدیدی به هم چسبیده بودند . ... دکتر گفت :میگم دهنتو باز کن نه لباتو ..

ـاگه می تونستم دهنمو باز کنم که پیش شما نمی اومدم . !

برایش جالب شده بودم .می پرسید : پس تو این مدت تو چی می خوری ؟

ـ هیچی !چای شیرین درست میکنم توش نون خیس میکنم و اونو می خورم!

دکتر اعتقاد داشت باید مرا عقب بفرستند ... با هم صحبت کردیم . فهمید که عقب رفتنی نیستم . خواست تا لباسهایم رادربیاورم .من پیراهنم را در آوردم ...یکدفعه متوجه شدم ماتش زده و به پهنای صورت اشک میریزد. با دیدن زخمهای نو کهنه خیلی متاثر شده بود .لباسم را پوشیدم تا بیرون بیایم اما نگذاشت . نشست کنارم  . مقداری داروی تقویتی برایم نوشت اما همه اش می گفت : تو با این وضعت غواصی ؟ اگه وارد این آب سرد بشی  فکر نمی کنی فردا بدنت چرک می کنه می افتی ...

- ... نه ! این آب از اون آبا نیست .. ما به خاطر خدا تو آب می افتیم  ... باور نمیکنم خدا بخواد تن من تو این آب عفو نت کنه ...

*

و فکر کن که حالا چند تای ما از آن باورها داریم و عملمان گواه باورمان است ...یا حسین.     

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:1

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...