دیشب یادداشتهایم را پیدا کردم ...چه روزگار عجیبی ! کمی گشتم در هوای آن روزها . حالم تازه شد و فکر کردم چه بد کرده ام که دور مانده ام و ننوشته ام و ... از خاطرات سید نورالدین عافی که مصمم هستم تا آخر سال نوشتنش را به منزل برسانم یک بند تقدیم می کنم .
این خاطرات مربوط به روزهای قبل از عملیات کربلای ۴ است . (دی ماه سال ۶۴)
*
آن روزها برای دومین بار دهان من قفل شده بود و خیلی اذیت می شدم. برای همین سری به اورژانس زدم که در نزدیکی گردان بود . پزشکی که آنجا بود محل رجوع همه نوع درد و بیماری بو د از سر درد گرفته تا عفونت گوش و حلق و شکستگی و ... اتفاقا ترک هم بود . رفتم پیش او که : دهانم قفل شده ...
ـخب!دهنتو باز کن ببینم !
من فقط می توانستم لبهایم را باز کنم چون دندانهایم با فشار شدیدی به هم چسبیده بودند . ... دکتر گفت :میگم دهنتو باز کن نه لباتو ..
ـاگه می تونستم دهنمو باز کنم که پیش شما نمی اومدم . !
برایش جالب شده بودم .می پرسید : پس تو این مدت تو چی می خوری ؟
ـ هیچی !چای شیرین درست میکنم توش نون خیس میکنم و اونو می خورم!
دکتر اعتقاد داشت باید مرا عقب بفرستند ... با هم صحبت کردیم . فهمید که عقب رفتنی نیستم . خواست تا لباسهایم رادربیاورم .من پیراهنم را در آوردم ...یکدفعه متوجه شدم ماتش زده و به پهنای صورت اشک میریزد. با دیدن زخمهای نو کهنه خیلی متاثر شده بود .لباسم را پوشیدم تا بیرون بیایم اما نگذاشت . نشست کنارم . مقداری داروی تقویتی برایم نوشت اما همه اش می گفت : تو با این وضعت غواصی ؟ اگه وارد این آب سرد بشی فکر نمی کنی فردا بدنت چرک می کنه می افتی ...
- ... نه ! این آب از اون آبا نیست .. ما به خاطر خدا تو آب می افتیم ... باور نمیکنم خدا بخواد تن من تو این آب عفو نت کنه ...
*
و فکر کن که حالا چند تای ما از آن باورها داریم و عملمان گواه باورمان است ...یا حسین.
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:1
......
|
|......