از مشهد برگشته بودم. یک پایم در آسمان بود . بعد از آن حج که هنوز سیر میکردم در لحظه هایش و خودم را جستجو می کردم .
تا رسیدم به تهران و یک همایش تخصصی که هر چه بود دیدن بزرگوارانی در آن جمع و شنیدن نظرها و تجربه هاشان برایم ارزنده
بود. گروه تاریخ دانشگاه اصفهان برای اولین بار در مقطع دکترا رشته تاریخ محلی را برقرار کرده و در مقطع کارشناسی ارشد
رشته تاریخ شفاهی ! و این چهارمین نشست تخصصی این گروه با همکاری دفتر ادبیات پایداری بود ...
و بعد رسیدم به شهر خودمان. به تبریز اشک ریز! ... وااسفا که این همه حراف و اهل نظر در این شهر موج می زند . نوبت انتخابات
که میرسد دهها استاد از هر طرف رخ می نمایند ... جماعتی از بانوان با قدرت و صلابت هم وارد گود می شوند تا در عمل به
تکلیف از برادران پیشرو عقب نمانند... یکی همه عنوان هایش را به رخ می کشد ... یکی از خون برادر و پسر خرج می کند ...
یکی تحت قبای حمایت سازمانی که روزگاری شریف ترین آدم های این سرزمین آنجا نفس کشیدند پر و بالی گرفته است
و نمی داند شاید که این جا هم مثل خیلی جاهای دیگر اعتبار خود را خیلی پیشتر از اینها از کف داده است ...یکی
به سادگی عوام الناس دلخوش کرده ... یکی به پولی که از ماهها قبل برای تبلیغاتش هزینه کرده و میکند ... یکی به دکترایش که ...
افسوس که اگر فقط نصف این کاندیداها در حد ادعاهاشان دارای درایت و تدبیر و توانمندی بودند ... راستگو بودند و اهل عمل و
دقیق در بیت المال و .... شهر اشک ریز ما این گونه نبود ...
بله یک گروه دانشگاهی در اصفهان دارد پیشرو می شود در یکی از مهمترین رشته های علوم انسانی ... رهبر دانشمند و آگاه
هم فقط در مدح سرهنگی و بهبودی از شعر مدح سخن می گوید ...
آن وقت افسوس به حال ما که بدجوری گم شده ایم در این همه خیال بافی های کذایی و دلخوشی به گذشته های آن چنانی
که داشتیم . ...
کاش می شد این روزها در آن مشهد آسمانی گم شد ...
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:56
......
|
|......