تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

آقا مهدی

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


سلام بر جان های تشنه به اقیانوس پیوسته

 

سلام آقا مهدی . سلام. خیلی وقتها  که خواسته ام  با شما حرف بزنم اول پرسیده ام :"کجایید ؟" شاید از فرط این که هی فکر کرده ام به حالتان ... به بودنتان و شدنتان ... به این که چطور آقا مهدی این شد که این قدر غبطه میبرم به او ... و در اوج گمنامی که دوستش داشت این قدر یادش در ذهن ها  جاریست.دور شدم از اصل ...

امروز بیست و سه سال از آن روز عجیب می گذرد از روزی که شما دریایی شدید و لشکر عاشورا بی مهدی شد. و من چه حالی داشتم که سالها بعد از پروازتان تازه شما را کشف می کردم به عبارت خودم و هی دنبالتان می گشتم و مدام فکر می کردم به شما و این چطور می شود این همه کس یک نفر را تا این حد دوست داشته باشند ... خودتان که می دانید یک روز بحرانی با وصیت نامه شما به آغوش خدا برگشتم ... یادتان هست ؟ آنجا که گفتید خدای من چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی هیهات که نفهمیدم ... و من آتش گرفته بودم از نفهمی خودم و این که چقدر نفهمیدن ها با هم فرق دارند ... یک بار مهدی باکری که همه چیزش را به مذبح آورده و بی سر و صدا و بی ادعا دارد سرمایه حیاتش را به پای اسلام و بسیجییان بی ریای خمینی می ریزد و جز خدا  ترسی و جز خدا  دوستی ندارد از نفهمیدن حرف می زند و یک بار منی با این همه ... 

 یک بار آقا مصطفی مولوی گفت موقع خواندن  کتاب لشکر خوبان دو بار گریه کردم یک بار در لحظات شناسایی کربلای ۴ و بار دیگر در لحظات شهادت آقا مهدی ... و من هی فکر می کنم و فقط یادم می آید که روزهایی که بدر را می نوشتم آن قدر در هوای آن روزها و با شما بودم که همه کارهای دیگر را تعطیل کردم حتی رفتن به کلاس زبان کانون را که چقدر سخت گیر بودند  و ... انگار در آن لحظه های پر مخاطره  می دیدمتان که چه تنها شده اید و چه می کنید ... یا نه !  خدا با شما چه می کند که  پرده را برایتان بالا زده که بیا ... بیا عبد من ... بیا رفیق خسته و پر تلاش من بیا که رسیده ای ...  و بعد صدای احمد کاظمی در گوشم زنگ می زد که شما به او گفته بودید بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم و من چه قدر دوست داشتم این لحن کاظمی را و چقدر نگران بودم که نکند کاری بکند که ابهت او هم در نظر ما شکسته شود ... خوب می دانید که هر کسی که ربطی با شما داشته باشد مثل آن وزیر که دوست دانشگاهی و هم اطاقی شما بود و ما ما به او حساس تر و بعد خطایی و کاری کرد که  قابل دفاع نبود و ما از این که از اسم شما استفاده کرده و حالا ... بد جوری حالمان گرفته شد.صلا آقا مهدی!    ما به خاطر بعضی کارهای بعضی ها که روزگاری عاشورایی بوده اند و حالا خودشان را گم کرده اند خیلی سر افکنده می شویم و ... خوب شد که احمد کاظمی آنطور شهید شد ... برای خودش که بهترین اتفاق افتاد ...

     ببخشید در ملکوت آبی خدا شما را مخاطب این حدیث نفس ها قرار داده ام ... راستش امسال شهر کمتر به عکس محجوب بدریون آراسته شد ... نمی دانم شاید بنیاد شهید و بنیاد حفظ آثار و سپاه و ... در گیر کارهای تبلیغاتی و انتخاباتی بوده اند . کاش آنها می دانستند تصویر مهربان و آرام شما چه روحیه ها که نمی دهد و چه یادآوری ها که نمی کند... دیروز هم که روز انتخابات بود خیلی به یادتان بودم .. گفتم این جا هم بنویسم که هیچ اتفاقی یاد شما را در جان ما کمرنگ نخواهد ساخت . چند روز پیش یعنی ۱۵ اسفند هم سالروز تولد سید احمد خیاط نوری بود. تولد چهل سالگی اش ...شما که باید همدیگر را خوب بشناسید . سلام بر شما عبدهای صالح پروردگار ... سبقت گیرندگان در ایثار جان  ...سلام بر شمایان  روزی که زاده شدید و روزی که به یقین رسیدید و روزی که برانگیخته خواهید شد ....

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:50

...... |     |......

 

 

 

 

... اشک ریز ما !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


از مشهد برگشته بودم. یک پایم در آسمان بود . بعد از آن حج که هنوز سیر میکردم در لحظه هایش و خودم را جستجو می کردم .

تا رسیدم به تهران و یک همایش تخصصی که هر چه بود دیدن بزرگوارانی در آن  جمع و شنیدن نظرها و تجربه هاشان برایم ارزنده

 بود. گروه تاریخ دانشگاه اصفهان برای اولین بار در مقطع دکترا رشته تاریخ محلی را برقرار کرده و در مقطع کارشناسی ارشد

رشته تاریخ شفاهی ! و این چهارمین نشست تخصصی این گروه با همکاری دفتر ادبیات پایداری بود ...

 و بعد رسیدم به شهر خودمان. به تبریز اشک ریز! ... وااسفا که این همه حراف و اهل نظر در این شهر موج می زند . نوبت انتخابات

 که میرسد دهها استاد از هر طرف رخ می نمایند ...  جماعتی از بانوان با قدرت و صلابت هم وارد گود می شوند تا در عمل به

 تکلیف از برادران پیشرو عقب نمانند... یکی همه عنوان هایش را به رخ می کشد ... یکی از خون برادر و پسر خرج می کند ...

یکی تحت قبای حمایت سازمانی که روزگاری شریف ترین  آدم های این سرزمین آنجا نفس کشیدند پر و بالی گرفته است

و نمی داند شاید که  این جا هم مثل خیلی جاهای دیگر اعتبار خود را خیلی پیشتر از اینها از کف داده است ...یکی

 به سادگی عوام الناس دلخوش کرده ... یکی به پولی که از ماهها قبل برای تبلیغاتش هزینه کرده و میکند ... یکی به دکترایش که ...

افسوس که اگر فقط نصف این کاندیداها در حد ادعاهاشان دارای درایت و تدبیر و توانمندی بودند ... راستگو بودند و اهل عمل و

 دقیق در بیت المال و .... شهر اشک ریز ما این گونه نبود ...

بله یک گروه دانشگاهی در اصفهان دارد پیشرو می شود در  یکی از مهمترین رشته های علوم انسانی ... رهبر دانشمند و آگاه

هم فقط در مدح سرهنگی و بهبودی از شعر مدح سخن می گوید ...

آن وقت افسوس به حال ما که بدجوری گم شده ایم در این همه خیال بافی های کذایی و دلخوشی به گذشته های آن چنانی

که داشتیم . ...

کاش می شد این روزها در آن مشهد آسمانی گم شد ...

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:56

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...