به ما امید داشت ... به ناگهانی دست های عمل
سپرده بود به انسان
که دقت کند در ظرائف هستی
سپرده بود بکوشیم ...
اما همه سرفه می کردیم .. . دیر می کردیم .. بهانه ها همه کنارمان بودند
قرار بود به سعی مان جایزه بد هد
اما عجیب بود !
کسی نمی دانست همین نگاه تشکر به ساحت گنجشک ـ که آمده بود بهار را نشانمان بدهد ـ
چه اتفاق بزرگی ست برای این خلوت
*
هر بار که بهار پخش می شود لای شاخه ها. ترانه می خواند با گنجشک ها و باد ...می تکاند پرچم را ...
یادم می افتد که خدا چه قدر به بشر امیدوار است ! حسی که با دیدن یک نوزاد داشتم دوباره سر می گشاید ... بهار چه اتفاق لطیفیست حتی اگر پای رفتن من و تو شکسته باشد و دیگر مجالی برای رویاهای بزرگ نما نده باشد. .. بهار چه انسجام قشنگی ست که باز همه به کار شوند ... ابر و خورشید ... و طبیعت درس هایش را از سر خط بنویسد ...
خدا ! بهار جان ما را برسان که مشق های روح را گم کرده ایم و در بدر خیابان های حیرت و آه شده ایم ... خدا ! آن بهار واقعی را برسان که به امید تو امیدواریم ...
*
راستی بهار همه عزیزان هم دل و در راه پر از نور و سرور باشد انشاا... امیدوارم از آن جان دارانی باشیم که می شود به حیاتشان دل بست و امید در امید ...
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:0
......
|
|......