دیر وقت بود که تلفنم زنگ زد .شب یک شنبه بود. می گفت یکی از جانبازان شیمیایی در بیمارستان امام رضا ست و پذیرش نمی شود چون تخت ندارند . اسمش حسن اصلانی بود. ما زنگ زدیم به یکی دو نفری که ارتباط داشتیم و ... نمی دانم چه شد . فقط همراهم شب از نیمه گذشته بود که زنگ زد به همان همیار بنیاد و گفت حالا پزشکان بنیاد کجان؟ حالا لازمه اونا همراه جانباز باشن ...همیار بنیاد می گفت نمیدانم کسی که همراه جانباز است میتواند روبراهش کند یا نه ...
بله من هم می دانم که به دلیل مشکل بیمارستان امام خمینی الان از نظر تخت چه کمبودی داریم . اما...
* شب شنبه هم یک کتاب کوچک را خواندم. : اینک شوکران ۳. ایوب بلندی به روایت همسر شهید که روایت فتح چاپشان می کند. ... من هر سه کتاب اینک شوکران را که به زندگی جانبازانی که بعد از جنگ به شهادت رسیده اند را خوانده ام .با آنها گریسته ام ... و روزها فکرم و روحم مشغول بوده است با زندگی آنها که در بعضی فصل ها با آنها یگانه ایم ... اتفاقا شهید ایوب بلندی هم اهل تبریز بوده و به وصیت خودش در وادی رحمت به خاک سپرده شده جایی که برادر شهیدش حسن نیز آنجا آرام گرفته است. حالا اینها را بگذارید کنار خستگی و درد و دوای همراهی که این روزها عجیب از دست بعضی ها گرفته و کلافه است ... با خنده به یکی از دوستانش می گفت اینها که این طوری با بچه ها ( منظورش جانبازان بودند ) تا می کنند یک هویی سمی چیزی به خوردشان بدهند و از شر همه شان خلاص شوند ...
نمی دانم شاید نشد و نتوانستم آنچه را که باید توی این صفحه بنشانم . شاید بعد از مدتها ننوشتن این گونه تلخ نوشتن کمی بی ا نصافی در حق عزیزانی باشد که اندکی از وقت عزیزشان را پای این صفحه می گذرانند. من مدام از خودم می پرسم که چه بر سر این مردم آمده ؟ چه شده که توان آن نداریم در این سرزمین پهناور با جانبازانی که تعدادشان چنان نیست که نتوان از عهده تامین حداقل آسایششان برآمد این چنین تا می کنیم. همه جانبازان نخاعی حدود دو هزار نفرند و در استان آذربایجان شرقی حدود ۵۰ نفر ! من شرمنده ام به خاطر این همه ندانم کاری و نمیدانم مگر کلمه ها چه قدر قدرت دارند و ...
آیا این کلمه ها کاری می توانند از پیش ببرند؟راستی که توی این کشور و شهر بعضی ها برایشان همیشه شوکران است ...
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:12
......
|
|......