تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

مادر

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


من مدینه ات را دیدم. من در بین الحرمین جا داشت که جان بدهم . من در روضه منوره گویی صدایی مدام بر مغزم و دل نا توانم فرود می آمد که ... دستهای نبی امانت نازنین و زخم خورده اش را باز گرفت و ...

من در مدینه مویه های غریب حسنین را نا باورانه جستجو  کردم ... من در مدینه سال ۱۴۲۸ هجری گم می شدم در ازدحام دردهای گم شده ... من در مدینه از خشونت و بی حیایی آنها که خود را خادم حرم می دانند و تاب گریه های فاطمی را ندارند ترسیدم. ...

مادر...  مادر.... مادر 

من در کلمه های آن دلاور جانباز که چشمهایش را در جبهه ها به صاحبش بخشیده بود سوختم وقتی در میان نوحه های مداح کاروان حاج آقا انسانی او را به حرف گرفت و او گفت من همیشه دلم برای دیدن تنگ می شد اما مدینه تنها شهری ست که نمی خواهم ببینمش ... این شهر مادر ... این شهر غریب مادر . مادری که دردش نا شناخته ماند ... گریه هایش را تا سطح عواطف یک دختر پایین آوردند ... نتوانستند بفهمند راز ناله هایش را ... در وصف جراحت سینه و پهلویش متوقف شدند و وااسفا که از عهده آن هم خوب برنیامدند ...

مادر! ما شیعیان مضطر را به حرمت دل دریایی حسین به روشنایی دل مهربان حسن ... ما را ببخش و پناه ده ...  

 

 

 

 

 

   

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:18

...... |     |......

 

 

 

 

همیشه شوکران

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


دیر وقت بود که تلفنم زنگ زد .شب یک شنبه بود. می گفت یکی از جانبازان شیمیایی در بیمارستان امام رضا ست و پذیرش نمی شود چون تخت ندارند . اسمش حسن اصلانی بود. ما زنگ زدیم به یکی دو نفری که ارتباط داشتیم و ... نمی دانم چه شد . فقط همراهم شب از نیمه گذشته بود که زنگ زد به همان همیار بنیاد و گفت حالا پزشکان بنیاد کجان؟ حالا لازمه اونا همراه جانباز باشن ...همیار بنیاد می گفت نمیدانم کسی که همراه جانباز است میتواند روبراهش کند یا نه ...

بله من هم  می دانم که به دلیل مشکل بیمارستان امام خمینی الان از نظر تخت چه کمبودی داریم . اما...

* شب شنبه هم یک کتاب کوچک را خواندم. : اینک شوکران ۳. ایوب بلندی به روایت همسر شهید که روایت فتح چاپشان می کند. ... من هر سه کتاب اینک شوکران را که به زندگی جانبازانی که بعد از جنگ به شهادت رسیده اند را خوانده ام .با آنها گریسته ام ... و روزها فکرم و روحم مشغول بوده است با زندگی آنها که در بعضی فصل ها با آنها یگانه ایم ... اتفاقا شهید ایوب بلندی هم اهل تبریز بوده و به وصیت خودش در وادی رحمت به  خاک سپرده شده   جایی که برادر شهیدش حسن نیز آنجا آرام گرفته است. حالا اینها را بگذارید کنار خستگی و درد و دوای همراهی که این روزها عجیب از دست بعضی ها گرفته و کلافه است ... با خنده به یکی از دوستانش می گفت اینها که این طوری با بچه ها ( منظورش جانبازان بودند ) تا می کنند یک هویی سمی چیزی به خوردشان بدهند و از شر همه شان خلاص شوند ... 

نمی دانم شاید نشد و نتوانستم آنچه را که باید توی این صفحه بنشانم .  شاید بعد از مدتها ننوشتن این گونه تلخ نوشتن  کمی بی ا نصافی در حق عزیزانی باشد که اندکی از وقت عزیزشان را پای این صفحه می گذرانند.  من مدام از خودم می پرسم که چه بر سر این مردم آمده ؟ چه شده که توان آن نداریم در این سرزمین پهناور با جانبازانی که تعدادشان چنان  نیست که نتوان از عهده تامین حداقل آسایششان برآمد این چنین تا می کنیم. همه جانبازان نخاعی حدود دو هزار نفرند و در استان آذربایجان شرقی حدود ۵۰ نفر ! من شرمنده ام به خاطر این همه ندانم کاری و نمیدانم مگر کلمه ها چه قدر قدرت دارند و ...

آیا این کلمه ها کاری می توانند از پیش ببرند؟راستی که توی این کشور و شهر بعضی ها برایشان همیشه شوکران است ...

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:12

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...