بعضي وقت ها همين جوري ست. مدتي نمي نويسي و بعد كه مي خواهي شروع كني مي گردي كه از كجا شروع كني . عليرغم روزهاي شلوغي كه انگار تمامي ندارند از خودم مي پرسم چه كرده ام ؟؟؟ راستي كه حاسبوا با چه عقلانيتي سفارش شده ! به هر حال از چيزهايي كه در وب نوشته ام و ذخيره نشده هم مي گذرم و :
1- سيزده تير ماه بود كه به طور رسمي نامه مدير مسوولي آذر پيام هم رسيد و ... آن روز خيلي در فكر بودم . بعضي دوستان اشاره اي هم مي كردند كه تاكنون در عرصه مطبوعات محلي آذربايجان فقط يك نشريه با مدير مسوولي خانمي به نام زهره وفايي منشر ميشده نشريه اي طنز به نام جوالدوز كه از قرار نشريه قوي هم بوده و چند سالي ست ديگر منتشر نمي شود . و حالا .... به خودم مي گويم چه فرقي مي كند ؟ اول بودن ! دوم بودن ! سر بودن ! ته بودن ! همه اينها چه بي ارزشند وقتي نداني كجايي و به چه كاري ... مي تواني كاري بكني ؟ مي تواني زمينه را براي كاري بزرگ فراهم كني ؟ ميتواني لااقل اگر بلد نيستي كاري كني سنگي را از پيش پاي آنها كه كار كي كنند برداري .... عجب روزگاري داريم خواهر ... برادر ... عجب گمگشتگي و گيجي اي هست ... عجب حيرت و اضطراري هست ... عجب .... آن وقت بلند شو در 12 صفحه كاغذي حرف بزن يا لااقل معبري باز كن براي گفتن ؛ داد زدن ؛ شنيدن ؛ ديدن و تكان دادن و بازگو كردن و ... من به همت و ديدگان هوشيار و قلم هاي صادق و تدبيرهاي كارساز و همدلي و افق مشترك عزيزاني فكر مي كنم كه درد هاي مشترك دارند و در اين شهر قحط الرجال كه از هر سو خبر سوء مديريت ها و ندانم كاري ها مي رسد در تلاشند ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:35
......
|
|......