روزگازی نوشتن خیلی راحت بود . به هر چیز که نگاهت می افتاد صدایش را می شنیدی . حتی برای نوشتن انتخاب هم نمی کردی . مدتی که گذشت دست به انتخاب زدی . دیدی هر چیزی ارزش دیدن و نوشتن را ندارد و فرصت برای این همه هم نیست . گذشت ... تا این روزها که در کل سررسید سال ۸۷ می بینم تعداد روزهایی که با کلمه پر شده اند به یک ماه هم نمی رسد . نمی دانم اسم این حال را چه بگذارم ؟ دوری از نوشتن به خاطر تنبلی ست به خاطر ده ها کاریست که اولویتشان را بر تو تحمیل می کنند : پخت و پز ! رفت و روب ! رسیدن به درد همسر و مادر و برادر و ... گر چه هیچ کدامشان را هم به نحو مطلوب نمی توان انجام داد! مدتها منتظر مهر و باز شدن مدرسه ها بودم تا با رفتن پسرکم به مدرسه فرصتی که دربدرش هستم پیدا شود ... هنوز که مهیا نیست و به دلیل یکی از ابتلائات این قرن یعنی زیاده خواهی و بد عهدی و ... همراه با مرد خانه آواره دادگا ههای میهن اسلامی هستیم که امیدوارم به همین زودی به سرانجام نیک برسد (بعد از ۱۸ ماه!)... این همه در جهت توجیه همه تکرارها و نقص ها و دیر به دیر شدن های این پیله بود ... حالا گاهی به خودم می گویم مگر زندگی غیر از این است ؟ من سعی میکنم به بچه ام یاد بدهم که جور دیگری به دنیا و خودش و خدا نگاه کند. چیزی دور نیست ... سعی میکنم همراه حاضری برای همسفر زندگیم باشم ... و دختری که در دسترس مادر و پدر هست و ... سعی میکنم از یک ساعت و دو ساعت عا برای خواندن و نوشتن بهره ببرم که دوستان اهل قلم خوب می دانند گاهی وقت هست و حال نیست و ... این همه می شود دلیل لین همه تاخیر برای به سامان رساندن یک کتاب یا ...
خب دیگر فقط می ماند این که برای وسعت زندگی هم دعا کنیم !
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:12
......
|
|......