تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

خاطرات سفر حج (3)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


8/9/86

 امروز صبح همايش توجيهي حج تمتع جانبازن در سال 86 در هتل بزرگ تهران برگزار شد. اغلب جانبازان شهرستاني تاكنون خود را به تهران رسانده اند. تهراني ها هم آمده اند.از آمار اطلاعات دقيقي ندارم. همين قدر مي دانم كه آذربايجان شرقي  سه جانباز سهميه داشته كه هر سه نفرشان قطع نخاع بوده و با همراهي همسر و يك نفر به عنوان همراه مي شوند نه نفر(دو جانباز تبريزي و يكي از هادي شهر) . امروز در گزارش آقاي هاشمي مدير كاروان جانبازان شنيديم كه اين كاروان 41 جانباز ويلچري دارد كه 34 نفرشان قطع نخاع و بقيه قطع پا هستند. 7 نفر نابينا و 6 نفر شيميايي و بقيه اين كاروان 223 نفري جانبازان سرپايي و همراهان و خدمه كاروان و پزشك و روحاني ! فضاي نابي بود. ويلچري ها جلوي ما بودند. هاشمي ميگفت به مسو ولان حج عربستان گفته ايم اين كاروان گرامي ترين كاروان اعزامي از ايران و بلكه جهان اسلام است.... گرامي ترين !!! باورت مي شود جزء اين كاروان باشي؟ و بعد نمي دانم انگار روضه ابا لفضل خوانده شد ... احساس كردم دارم دوباره جان مي گيرم و همه خستگي ها و خمودگي ها و دل شكستگي ها دارد زايل مي شود . و عشق كردم كه بيدارم از خواب . ( خوابي كه سالها قبل از ازدواج ديده بودم و ... بعد ها همين خواب در يك دوره طوفاني تكليف مرا روشن كرد و ...) خدا را شكر مي كنم به خاطر اين زندگي كه ارزاني ام شده . قاطي كي ها نشسته ام ؟؟؟ جانبازي را ديدم كه همه صورتش از ابرو تا چانه فقط يك گودي بود ... باورش سخت است نه ؟؟ اول كمي جا خوردم هيچ وقت كسي را با آن شدت جراحت نديده بودم و معلوم است كه خيلي چيزها را  نديده ام كه در اين سفر خواهم ديد. مداح كاروان حاج آقا انساني است و روحانيون كاروان آقايان معين شيرازي ، موسويان و طاهريان . جلسه تمام شده بود كه....

 يكي صدامان زد : اِ آيوب تويي؟؟؟ ايوب به طرفش برگشت و با شور عجيبي همديگر را از روي ويلچر بغل كردند . شناختمش . عبدا... بود كه در سال 69 سه چهار ماه با ايوب من در بيمارستاني در شهر اسن آلمان با هم بستري بودند و عكسش را در آلبوم از "كارون تا راين" همسرم ديده بودم !( بعد ها از اين آلبوم مي نويسم)  بعدها آنها يك بار همديگر را ديده بودند اما بيش از ده سال بود كه ارتباطي نداشتند و ما فقط يك بار بعد از جستجوي فراوان تلفني باآنها كه در ساري زندگي مي كنند صحبت كرده بوديم  و حالا ... زنش هم همراهش بود. زود سراغ مرا گرفتند و ...

فردا پرواز كاروان جانبازان انجام خواهد شد. من چند ساعتي وقت دارم براي تعمير mp3 و خداحافظي از بعضي نفرات ... يكي از آنها دوست بزرگم خانم نوري در قم است . مي گويد : مطمئن باش كه بيداري. مطمئن باش كه منا همان مذبح و مسلخ است . شكر كن براي نفس هايت در عرفات و ...

به دور و برم نگاه مي كنم . اكثر برادرا ن جانباز بالاي چهل  سن دارند. بعضي ها سالها منتظر اين سفر بوده اند و بعضي چون برادر من كه به عنوان همراه ماست در يك نيم روز دعوت شده و آمده اند. _ كاروان اصرار دارد جانبازان هفتاد درصد يكي از محارم همسرشان را با خود بياورند . البته آنجا ديديم بعضي ها هستند كه به دليل اين كه جانباز كسي را براي همراهي نداشته با او آمده اند. بعضي همراه ها براي هشت يا نهمين سال بود كه با يك جانباز همراه شده و به حج مي آمدند .( قابل توجه بعضي ها) ناگفته نماند هزينه همراه به عهده خودش است . فقط بدون نوبت زحمت بعضي كارهاي يك جانباز را به عهده مي گيرد و مي آيد)

 

اين چه جور سفرنامه نويسي ست كه اين همه مقدمه دارد؟؟ ببخشيد احساس مي كنم اين سفر مي تواند گوشه هايي كمتر ديده شده از زندگي جانبازان را به شما نشان بدهخد . اين جزييات براي همين است .      

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:52

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات سفر (2)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


۸/۹/۸۶

بله . امروز بالاخره کنده شدیم از زمین. (مقصد پایتخت است.) از شهرمان .از خانه . از مادر و پدر و بچه ... از دوستان .از آشناها . حتی از غریبه ها .از آنهایی که می شناسمشان .. آنهایی که نمی شناسمشان ... آنهایی که اگر نه به زبان که به دل می خواهند یادشان باشیم . "التماس دعا" کلامی تکراری ست اما بعضی وقتها عجیب دوست داری تکرارش کنی . دم اخر همسایه پیرم " حاجی ننه " با گریه بغلم می کند . می خواهد برای پسرش دعا کنم. پسری که از خدمت سربازی مجروح و قطع نخاع شده و حالا ظاهرا مدتی ست کم حوصله و عصبی هم شده و ... گاهی فکر میکنم چقدر حرف تلخ و شیرین در مورد این جانبازان می توان نوشت . بماند برای بعد . فعلا که خداحافظی می کنم از تبریز . و وقتی اشکهای مردم را می بینم به خدا می گویم در این زندگی کوچک چه لحظه های بزرگی هست. با این حساب به راستی نمی شود از کوچک بودن حیات حرف زد!      

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:14

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات سفر حج(1)

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


۲۱/۸/۸۶

روزهاست که در ذهنم مشغول نوشتنم. نوشتن آنچه که در مقدمات بزرگترین سفر زندگی مان بر ما می گذرد. زمانی سرگرم پیدا کردن دفترچه شدم. زمانی در تردید که چطور بنویسم ؟ از کی و ... چه چیزها را بنویسم. ... امروز اما یک هدیه استثنایی دریافت کردم. از نظر مادی ارزش جندانی ندارد اما از معدود هدیه هایی بود که مرا منقلب کرد. همسایه ام خانم علیزاده که دبیر یکی از دبیرستان های دخترانه است شب در خانه را زد. یک سینی در دست داشت که یک کاسه عدسی و یک بسته کادو پیچ شده توی آن بود. روی بسته نوشته بود : " میلاد حضرت معصومه "س" مبارک ..." برای اولین بار بود که به خاطر این نام هدیه می گرفتم!  به ناگهان مرور شد همه حالات و اتفاقات ریز و درشتی که با این نام داشتم. یاد زیارت هایم افتادم.  و خاطره تلخ سال 82 :برای نیمه شعبان با بچه های هیآت متوسلین ام الائمه مشرف شده بودیم . در بازگشت خرابی اتوبوس، معطلی پنج ساعته در سرمای شب ، بی شیر ماندن محمد امین من و فاطمه ی خانم خیابانی که هر دو شیر مادر شان را می خوردند و ... در آن شرایط بی غذا مانده بودند یکی شیطنت می کرد و گاه از گرسنگی بیسکویت هایی را که آن وقت شب پیدا کرده بودیم مک می زد و دیگری مریض و خسته فقط سینه خالی مادرش را می مکید!  در بازگشت هم راننده کلی راه را تا بویین زهرا عوضی رفت و خلاصه ما که قرار بود صبح به تبریز برسیم ، دم غروب رسیدیم بدون این که زاد و توشه آن روز را همراه داشته باشیم! ... آن شب کمی گلایه کردم از خانم . فکر نمی کردم روزی برسد که به عنوان یک مادر شیری برای بچه ام نداشته باشم ! اما آن تجربه تلخ بعد ها درک بعضی چیزها را برایم آسانتر کرد . .. حالا مرا باز هم ببخش خانم . این روزها مدام در حرم سیر کرده ام. از 14 آبان که به عنوان یکی از داوران مسابقه بین المللی سفرنامه نویسی رضوی مطرح شده ام و بیش از 120 سفرنامه را خوانده ام  و با بعضی واقعا حال کرده ام. دو سال قبل که بچه های دانشجوی ستاد ساهد دانشگاه علوم پزشکی را به مشهد برده بودیم برایشان دفترچه داده و ترتیب یک مسابقه سفرنامه نویسی را داده بودم . 4 جلد از آن سفر نامه ها را به همین  مسابقه دادم و عجیب این که هر چهار نفر برگزیده شدند. و عجیب تر این که مریم صدیقی که اهل سنت و شافعی مذهب بود جزو برگزیدگان اصلی شد! اگر بهش بگویم چه حالی می شود... امام رضا و خواهرش دوستی شان را ثابت کرده اند . ممنونم.

از این طرف خبر رجعت پیکر 11 شهیر بدر و خیبر هم آمده است که محمود دولتی هم بین آنهاست. فکر می کنم قبل از شهادت از ناحیه صورت زخمی شده بود. در کتابمان هم هست : در لشکر خوبان. " مهدیقلی رضایی " هم راهی کربلاست . و من در حالی که این همه در ذهنم است دارم آماده می شوم. از یک سو کودک درونم گرسنه و منتظر ، از یک سو در هوای حرم هایی که یکی به غربت معروف است و زیارت دیگری اجر و حال زیارت فاطمه زهرا " س" را دارد ، از یک سو یاد آنان که می آیند و روح ما را می برند و عطشمان را دامن می زنند ... می پرسم : خدا آیا مرا هم در لشکر خوبان خواهی پذیرفت؟ نه! بگذار اول بپرسم هنوز لشکر خوبانی هست؟    

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:10

...... |     |......

 

 

 

 

خاطرات سفر

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


دوره کردن بعضی رویدادها مثل دوباره دیدن اتفاقی ست که ترا در خود می پیچد و با خود می برد. اگر باز نوشتن خاطرات یک سفر بزرگ به بزرگی "حجة الاسلام " دوباره بودن و دیدن آن فضا باشد آستین بالا می زنم برای سامان دادن به خاطرات پراکنده ای از یک کاروان حج که از قضا بقیة السیو فهای روزگار مایند. به یاری خودش خاطرات روزانه سفر حج سال ۸۶ شمسی را با همراهانم مرور می کنم. از همین فردا!  
  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:14

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...