تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

روزهایی برای تصمیم های بزرگ

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


در طول زمان بلندي كه به نوشتن خاطرات جانباز دلاور مهديقلي رضايي صرف كردم مقاطعي بود كه حس مي كردم خيلي كوچكم. خيلي كوچك! يكي از بارزترين آنها شبهايي بود كه روز و شبهاي آموزش غواصي بچه هاي گردان حبيب بود. شنيده ايد رزمنده ها چطور از غواصان ياد مي كنند ؟ غواصاني كه از عمليات بدر در جبهه ها رسميت يافتند و در والفجر 8 حماسه شدند و در كربلاي 4 و 5 خونشان شلمچه را سيراب كرد... وقتي قصه آموزش غواصان را مي نوشتم چه لحظه هايي داشتم! آن روزها از خدا مي خواستم نصيبي از درد و رنج و عظمت آنها را به من بچشاند. بچه هايي كه بايد در سرماي آخر پاييز خوزستان در حاليكه لباس غواصي شان هنوز بعد از تمرين روزانه خشك نشده بود و گاه در آستانه يخ زدن بود آنها را بر تن مي كردند و براي تمرين در شب وارد آب مي شدند ... اين ماجرا يك شب در ميان ادامه داشت. .. بچه هايي كه در سرماي كارون در تاريكي شبها در اوج ماندند و سختي كارشان را جز خدا كسي ندانست. چقدر شيطان در آن ملكوت زمين خورده بود! شايد اين روزها دارد تلافي آن زمين خوردنها را درحق عده اي از رزمندگان ديروز جبران مي كند. نمي دانم !! فقط اين را مي دانم كه تصور آن روزها و شبها ، تصور آن آدمها و آن شرايط ذهن و دل ودست آدمي را فراخ مي كند. شايد يكي از بركات بزرگ ادبيات پايداري همين است كه آدمي را بزرگ مي كند. اميد مي دهد . فراتر مي برد از يكنواختي و تكرار و معمولي بودن! من هر تصميم بزرگ و مهمي كه براي زندگي ام گرفتهم زمانب يوده كه از جبهه ها خوانده يا نوشته ام .

گاهي از خودم مي پرسم چرا مسولين و مردم و دختران و پسران ما  قدرت و انگيزه  كارهاي بزرگ را ديگر ندارند. حتي مادران ما و ...همه يك جورهايي كوچك شده اند. اميدوارم تا آخر بتوانم براي تصميم هاي بزرگ آماده باشم و يادم از" بعضي نفرات "خالي نماند!

يادشان بلند باد. يادشان رفيق راهمان باد. ياد شهداي عمليات كربلاي 4 ( 2 دي 65 ) و كربلاي 5( 19 دي 65 ) عزيز باد...     

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:35

...... |     |......

 

 

 

 

غزه نمی گذارد !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


می خواهم از محرم بنویسم که آمدنی ست . تقویم ها می گویند! علم های سیاهی که بر کوچه و خیابان ها باد را به جان خریده اند می گویند .می خواهم ... اما غزه نمی گذارد!

آماده می شوم یاد کنم از مصیبتی که خاک غم به چشم آسمان پاشید ... جریانی که زمین را داغ دار کرد برای همیشه ...آدم را شرمسار برای ... اما غزه نمی گذارد !

 پا می شوم و فرزندم را می بینم که آرام  خوابیده است ... در نهایت زیبایی ! که همه بچه ها در خواب زیبا تر می شوند  ...مطمئن می شوم از آرامشی که در خانه مان هست . سعی می کنم سرگرم شوم به یک فنجان چای داغ ... ورق بزنم کتابها را ... بگذرم از تلویزیونی که بی هنگام وارد معرکه ام کرده و آژیر آمبولانسهایش هراس شب و روزهای بمباران را برایم هدیه می دهد ... پا می شوم که بگردم میان خوابی که بچه می بیند ... میان خوابهایی که من برایش می بینم ... اما این خواب تلخ خونی که در غزه دوباره جان گرفته و دارد تعبیر می کند سکوت همه ما را ... نمی گذارد !

سر می برم میان کتابهایی که برای محرم نوشته اند . برای این که "حسین بن علی " را به ما معرفی کنند ...سر می برم میان کلماتی که ناله می کنند وقتی قرار می شود از آن نیم روز بگویند ... چشم می دوزم به تصور ی که کوه از کمر شکسته است در درک آن! به هجای اسلام به مذبح رفته فکر می کنم  .سعی می کنم نزدیک نشوم به معنی بعضی از کلمات مقتل مثلا عرباعربا ... سر می برم به خلوت حزینی که ازمحرم های کودکی در ذهنم منتشر می شود ...هنوز نفهمیده ام قتیل العبرات را ... وتر الموتوررا ... هنوز متحیرم از این "لعن های زیارات سیدالشهدا "  که رحم نمی کند به  بی تفاوتی و ترس آدمها ...رحم نمی کند به تاریخ ... به آینده  " ولعن الله امۀ سمعت بذلک فرضیت به ..." خداوندا لعنت کند آن امتی را که قتل تو را شنیدند و به آن راضی شدند "( زیارت اربعین امام حسین علیه السلام ) ساکت بودند و ساکت ماندند ... امشب ناله مدام مسلمانان از سرزمین فلسطین  تغییر میدهد این سیر جمله را ... غزه نمی گذارد ...

نمی دانم  این کلمه ها می توانند ما را از مدار بی تفاوتی و تکرار رها کنند؟ ... می توانند افقی را برایمان بگشایند که نزدیک شویم به درک " کل یوم عاشورا  و کل ارض کرب و بلا "؟ این جوهرهایی که برای کربلا منتشر می شوند می توانند جان هایی را بیدار کنند ... می توانند خودشان را دوباره محک بزنند که آیا به تکرار ایستاده اند یا به بی تفاوتی ... یا ادای دین به خونهایی که می ریزند در همان مذبحی که بر پاست  و گاه نام عوض می کند . در جغرافیایی که از مدینه و نینوا تا خرمشهر و قاناو غزه گسترده است ...

نه می توانی به آرامش ظاهری خانه و شهرت دل خوش کنی ... نه می توانی برای محرم مرثیه های تازه تکراری بگویی!!!... غزه نمی گذارد! 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:0

...... |     |......

 

 

 

 

تکه ای از کمان

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


کمتر نشریه ایست که سالها بعد از انتشار بتواند باز هم حرف بزند و حرفهایش ارزش شنیده شدن را داشته باشند. در ایم میان به جرات می توانم بگویم که "کمان" یکی از نوادر است. نشریه ای تخصصی در حوزه ادب و هنر  پایداری که در فاصله سالهای۷۵ تا ۸۳ در ۲۰۰ شماره به شکل هفته نامه منتشر شد. مدیر مسوولش هدایت الله بهبودی و سردبیرش مرتضی سرهنگی شاید از معدود کسانی بودند که به کارشان ایمان داشتند و می دانستند چه می کنند .( سال ۸۴ بود که رهبر ما از این دو تن به نیکی یاد کرد و فرمود اگر می توانستم در مدح این دو قصیده می گفتم !) هنوز خواندن آرشیو کمان که خوشبختانه در بنیاد طوبی موجود است مرا سر ذوق می آورد. شنیدم یکی از دوستان عزیزم خانم عوض پور به فکر افتاده برای پایان نامه کارشناسی ارشدش در روزنامه نگاری کمان را زیر ذره بین ببرد. امیدوارم در این کار باارزش موفق شود.

بعضی وقتها کمان را که ورق می زنم انرژی مضاعفی برای نوشتن از جنگ و مردمانش پیدا می کنم. یک تکه کوتاه از کمانی را که در دست دارم به عزیزانی که گاهی دقایقی در این پیله سر می کنند تقدیم می کنم:

احترام ابدی برای یک جنگ

" رفیق! بر زمینی که من آرمیده ام بیدار باش. من در میدان نبرد کشته شدم پس حق من است که این را از تو بخواهم. آن گاه که پسرم چشم به جهان گشود من چشم از جهان بستم . من جان باختم به خاطر او و به خاطر تو نیز هم!" این جملات در تالار ارتش سرخ در آرامگاه ویکتور هیل در پراگ نقش بسته است. سالهاست که مردم این چند جمله را با حسی آکنده از غرور و احترام می خوانند و هزاران بار خوانده شدن آن رنگ تکراری شدن به آن نبخشیده است ....

کمان-۱۱۵    

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:32

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...