می گویم : امین ! بشین ببین خانوم چی می گه !
می گوید : مامان ! چهار بار اینو شنیدم ! می دونم چیه ...موبایلتو بده بازی ...
یادم می افتد چند سال است اینها را شنیده ام. روضه های تکراری را ... یادم می افتد روزی که دخترکی بودم که زیر چادر مادر خزیده بودم و در آن خانه انتهای کوچه شهید ستار داداشی تجسم می کردم اسبی را که تنها و خونی مانده است ... و سعی می کردم گریه کنم ...
یادم می افتد سالهای بلندی که در شعر و نقاشی و اعتراض و دردهای بی اساسو "منیت" گذشت ... سالهایی که تازه موج روشنفکری و ... داشت راه می افتاد و من به هر چه شهید و مذهب و مومن بود شک داشتم و دست و پا می زدم و گیج و خسته و گرفتار و درمانده و ...
و بعد وقتی که رفته رفته بیدار می شدم و پوست می انداختم و می دیدم که علی دارد برای من حرف می زند و می شود "فاطمه " را در ماه دید ... در مه دید ... صدای رنجور و کلمه های بی تابش را شنید که آدم ها را صدا می زند و بعد ... دوباره به حسین رسیدم که تکراری نمی شود .که همه چیز را معنا می کند ... که بیچاره می شوم در برابر معناهایش ... سالهاست می خوانمش و خودش هدایت می کند ... چیزهایی می رساند ... امسال هم که" مقتل شوشتری" مرا خاک نشین کویش کرد ... خدا خدا می کنم روزی پسرکم " حسین " را درست بشنود ... درست بفهمد ... درست بخواند!
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:10
......
|
|......