تبليغاتX
::: pille >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

از جنس پرواز
دلتنگی

**********
آرشیو نوشته های قبلی

87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31

**********

همراهان

 

آذرپيام
آقا مهدي باكري
ابتدا
برعكسيم
آرمانخواهي
حيات طيبه
بارانانه
صحيفه امام خميني
پاتوق خانا
ققنوس
عالمي ديگر
بت ها
روز دلتنگي
ايپك
محمود صارمي
عصر ظهور
حلقه
چله
قافيه

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

آذرپيام

align="center"> 

 

designer

.

.

.

 

 

ما فراموش کاران!

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


ما مردم فراموشکاری هستیم. همه مان فراموش کاریم که اگر نبودیم لابد باید دق می کردیم. ما یادمان رفته قرارهامان . نسیبه خانم ( همسر مکرم شهید علی تجلایی ) می گفت: چند نفر از دوستان علی بعد از پانزده سال آمده بودن خانه مان. دوستی گریه می کرد که : آن روزها در قرارگاه ما به همدیگر قول می دادیم اگر یکی شهید شد بقیه به خانواده اش برسند. حتی وسایل کوپنش را بگیرند ... حالا من بعد از پانزده سال از شهادت علی آمده ام خانواده اش را ببینم!  البته فکر می کنم مردی که اینرا گفته بوده آنقدر مرد بوده که جرات کند و بگوید.

*

پنج روز در تب و بیماری در خانه ماند . خودش به مادرش زنگ زد . خودش به خواهر و برادرش زنگ زد. خودش درد کشید . خودش آه کشید. عادت داشت به همه اینها! چرخ ویلچر شکسته اش را زنش از کارگاه گرفت. داروهایش را آخر شب زنش خرید. خدا را شکر کردند.  بعد از سه روز دوست زمان جنگ آمد به دیدنش. کمی درد دل کردند. از دیروز و امروز گفتند. بهتر شد. روز پنجم دوست دیگری آمد که خودش زخمی تر بود... پدر  مادر زنش هم آمدند. دوستش داشتند. دلشان به تلفن راضی نبود. در سرما آمدند.  مادر زنش بعد از این که او دامادش شده بود بعد از این که خانه قبلی را فروخته بودند نذر کرده بود خانه ای گیرشان بیاید که برای رفت  و آمد ویلچر مناسب باشد . مادر زنش با سربلندی دخترش را به خانه یک جانباز فرستاده بود . پای حرفش هم بود ...نذرش را هم ادا کرد.  

*

روز ششم بلند شد. به جامعه برگشت . نه از تب و نه از تنهایی به کسی چیزی نگفت! تن بیمارش را به خانه رساند. دیگر به فراموش کاریها  عادت کرده بود. مراسمات دهه فجر در حال برگزاریست! 

  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:34

...... |     |......

 

 

 

 

مربی نمونه ی اخراجی

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


شده میان کاغذ پاره های قدیمی که یکهو از لای پوشه یا کمدی بیرون می ریزد چیزی را پیدا کنید که مدتی شما را به آن فضا ببرد؟ آن وقت مقایسه ای کنید و ببنید عجب ! حالا هم که همان قصه دارد تکرار می شود! من سال ۷۴ مربی قراردادی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم به مدت یکسال . فروردین سال بعد که احکام برای امضا می آمد بری از حکم من نبود در عوض نامه ای دستم دادند که نوشته بود به دلیل عدم رضایت از کار قرارداد تمدید نمی گردد! ... شش ماه بعد همکاری که هنوز در کانون بود مبلغی پول به اضافه یک جلد مجله گلبانگ ( نشریه سراسری کانون ) دستم داد . در دو شماره از آن مجله گزارش کلاسهای تابستانی من به عنوان گزارش مر بی نمونه چاپ شده بود !!!  

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:44

...... |     |......

 

 

 

 

...حسین

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


می گویم : امین ! بشین ببین خانوم چی می گه !

می گوید : مامان ! چهار بار اینو شنیدم ! می دونم چیه ...موبایلتو بده بازی ...

یادم می افتد چند سال است اینها را شنیده ام. روضه های تکراری را ... یادم می افتد روزی که دخترکی بودم که زیر چادر مادر خزیده بودم و در آن خانه انتهای کوچه شهید ستار داداشی تجسم می کردم اسبی را که تنها و خونی مانده است ... و سعی می کردم گریه کنم ...

یادم می افتد سالهای بلندی که در شعر و نقاشی و اعتراض و دردهای بی اساسو "منیت"   گذشت ... سالهایی که تازه موج روشنفکری و ... داشت راه می افتاد و من به هر چه شهید و مذهب و مومن بود شک داشتم و دست و پا می زدم و گیج و خسته و گرفتار و درمانده و ... 

و بعد وقتی که رفته رفته بیدار می شدم و پوست می انداختم و می دیدم که علی دارد برای من حرف می زند و می شود "فاطمه " را در ماه دید ... در مه دید ... صدای رنجور و کلمه های بی تابش را شنید که آدم ها را صدا می زند و بعد ... دوباره به حسین رسیدم که تکراری نمی شود .که همه چیز را معنا می کند ... که بیچاره می شوم در برابر معناهایش ... سالهاست می خوانمش و خودش هدایت می کند ... چیزهایی می رساند ... امسال هم که" مقتل  شوشتری" مرا خاک نشین کویش کرد ... خدا خدا می کنم  روزی پسرکم " حسین " را درست بشنود ... درست بفهمد ... درست بخواند!  

  نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:10

...... |     |......

 

 

 

 

 

نوشتم پیله و نشستم که فکر کنم تا چرا پیله !!! تازه یادم می آید که انگار ما پیله نشینان انتظاری سختیم که عمر پیله نشینیمان از هزار سال نوح نبی گذشته است . ایوب روزگاریم که باشد دستی از تجلی برآید و پیله را بشکافد و پروانه وار گردش طواف آریم ...