۸/۹/۸۶
بله . امروز بالاخره کنده شدیم از زمین. (مقصد پایتخت است.) از شهرمان .از خانه . از مادر و پدر و بچه ... از دوستان .از آشناها . حتی از غریبه ها .از آنهایی که می شناسمشان .. آنهایی که نمی شناسمشان ... آنهایی که اگر نه به زبان که به دل می خواهند یادشان باشیم . "التماس دعا" کلامی تکراری ست اما بعضی وقتها عجیب دوست داری تکرارش کنی . دم اخر همسایه پیرم " حاجی ننه " با گریه بغلم می کند . می خواهد برای پسرش دعا کنم. پسری که از خدمت سربازی مجروح و قطع نخاع شده و حالا ظاهرا مدتی ست کم حوصله و عصبی هم شده و ... گاهی فکر میکنم چقدر حرف تلخ و شیرین در مورد این جانبازان می توان نوشت . بماند برای بعد . فعلا که خداحافظی می کنم از تبریز . و وقتی اشکهای مردم را می بینم به خدا می گویم در این زندگی کوچک چه لحظه های بزرگی هست. با این حساب به راستی نمی شود از کوچک بودن حیات حرف زد!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:14
......
|
|......