10/9/86
ديشب ديروقت بود كه رسيديم . رسيديم ؟؟ اولين ديدار را براي سحر گذاشتم . شب عجيب بي ستاره و گويي دود اندود بود و من فكر مي كردم به زودي چيزهاي ديگري هم در اين آسمان خواهم يافت!
صبح نماز را درصفهاي نماز كنار بقيع خواندم و بعد نماز ميتي كه تازه فهميده ام اينها بعد از هر نماز واجب آن را هم مي خوانند !! و بعد از زيارت كوتاهي كه مداح كارواني مي خواند راه افتادم به طرف باب علي . شنيده بودم از ساعت 6 بانوان اجازه دارند وارد روضه منوره بشوند. حالا منم در تحير و گيجي و حس گمشدگي ... اولين باريست كه وارد مسجدالنبي شده ام. گويي كودكي ام را ديدم كه از عكس خانه خانوم _مادربزرگم نازنيني كه غريبانه مرد_ كه عجيب دوست داشت آن ستونها و طاقها را به اينجا رسيده ام . كرخت و بي اختيار با سيل زنان حركت مي كنم . اينجا اما جايي ست كه هر كس بايد بنا به مليت خود راه را جدا كند. خادمين حرم در حالي كه چهره هيچ كدامشان از پشت پوشيه پيدا نيست بلند گوي كوچكي در دست گرفته و اسم كشوري را به دست دارند و به زبان همان ملت با آنها سخن مي گويند.: بنشينيد. عجله نكنيد . به نوبت خواهيد رفت. خداوند در قرآن فرموده است صدايتان را بلند نكنيد ... زود دو ركعت نماز بخوانيد و خارج شويد تا نوبت ...
در جمع زنان ايراني جا گرفته ام. تا برزنت را بلند مي كنند راه مي افتيم . با داربست و برزنت راهروهايي درست كرده اند كه به مقصد مي رسد ؟ مقصد؟! مقصد! به من گفته اند هر جا قالي هاي شيري رنگ را ديدي بدان به روضه منوره رسيده اي . اينجاست ؟ خانه پيامبر! محل كفن و دفن پيامبر . قبر مباركش . منبرش. ستون توبه كه ابو لبابه به خاطر تاخير در اجابت پيامبر و نافرماني خود را به آن بست و سه روز ماند تا آيه توبه نازل شد و راهي نو در حيات بشر باز ... ستون حرس كه "علي " آنجا مي ايستاد براي حراست از پيامبر... خدايا من كجا هستم . در راه كه مي آمديم در حياطي سقف كاذب كنار رفت و آبي كم رنگ آسمان مدينه را ديدم . حالا كدام پرده بايد بالا برود تا من باورم شود رسيده ام . رسيده ام ؟ گمگشته و متحير ... پر از نياز اما الكن ! با ذهني كه خاموش شده و زباني كه لال گشته ... قامت مي بندم به دو ركعت نماز . اما كسي به فكر نماز كسي نيست مگر اين كه چنر نفر مواظبش باشند. چندين بار جابجا مي شوم ؟! متحيرم. زني آماده نمازمي شود. دست بالا مي برم تا از فشار مردم در امان باشد . .. مي خواند . مي خوانم. كاش مقيم در صلاة مي شديم. .. با سيل جمع بيرون مي روم . حالاست كه باران بگيرد. چشمه چشمه اندوه ... قطره قطره حسرت ... دامن دامن تمنا ... كجايم ؟ يك كلمه هست . صدايش مي زنم :پدر ... پدر ... و متوقف مي شوم در راهرو ... انگار زني كه پوشيه بسته چيزكي مي فهمد اصرار نمي كند به رفتن ... كنار كشيده ام . چه بگويم كه بسيار كسان بسيار گفته اند . فقط مي خواهم مطمئن شوم كه ارتباطي هست و مي توانم بخواهم كه مرا هم به خانه نازنينش برساند و بپذيرد و وطنم دهد... معطل كلمه بازي و اين و آن هم نيستم. در محضرش مي كوشم با امتش چنان كنم كه دوست داشت. حتي اگر باتوم شرطه ها با نگاههاي دريده شان بر نرده هاي ورودي بقيع هراسانم كرده باشد ... حتي اگر خادمين نالايق حرم از حياط خلوت مسجدالنبي بيرون كرده باشند كه زار نزن ... خاموش ... حتي اگر پشت پوشيه هاي مشكي هيچ نگاه آشنا يي نباشد ... مي كوشم با ادب باشم در اين حرم . آسمان هم خالي ست و خالي بود در آن هفته كه مهمانش بودم. انگار در مدينه هر چه هست در زمين است . زير خاك. و چه عقده ها كه اينجا سرنمي گيرد ! و حق مي دهي به آن جانبازي كه چشمهايش رادر جهاد پر داده بودند كه با گريه بگويد هميشه حسرت و شوق ديدن داشتم اما در مدينه خوشم كه اين غربت را نمبينم ...
*
و تو بگو آيا در مدينه مي شود پروانه اي از پيله سر بزند و نسو...
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:39
......
|
|......