در طول زمان بلندي كه به نوشتن خاطرات جانباز دلاور مهديقلي رضايي صرف كردم مقاطعي بود كه حس مي كردم خيلي كوچكم. خيلي كوچك! يكي از بارزترين آنها شبهايي بود كه روز و شبهاي آموزش غواصي بچه هاي گردان حبيب بود. شنيده ايد رزمنده ها چطور از غواصان ياد مي كنند ؟ غواصاني كه از عمليات بدر در جبهه ها رسميت يافتند و در والفجر 8 حماسه شدند و در كربلاي 4 و 5 خونشان شلمچه را سيراب كرد... وقتي قصه آموزش غواصان را مي نوشتم چه لحظه هايي داشتم! آن روزها از خدا مي خواستم نصيبي از درد و رنج و عظمت آنها را به من بچشاند. بچه هايي كه بايد در سرماي آخر پاييز خوزستان در حاليكه لباس غواصي شان هنوز بعد از تمرين روزانه خشك نشده بود و گاه در آستانه يخ زدن بود آنها را بر تن مي كردند و براي تمرين در شب وارد آب مي شدند ... اين ماجرا يك شب در ميان ادامه داشت. .. بچه هايي كه در سرماي كارون در تاريكي شبها در اوج ماندند و سختي كارشان را جز خدا كسي ندانست. چقدر شيطان در آن ملكوت زمين خورده بود! شايد اين روزها دارد تلافي آن زمين خوردنها را درحق عده اي از رزمندگان ديروز جبران مي كند. نمي دانم !! فقط اين را مي دانم كه تصور آن روزها و شبها ، تصور آن آدمها و آن شرايط ذهن و دل ودست آدمي را فراخ مي كند. شايد يكي از بركات بزرگ ادبيات پايداري همين است كه آدمي را بزرگ مي كند. اميد مي دهد . فراتر مي برد از يكنواختي و تكرار و معمولي بودن! من هر تصميم بزرگ و مهمي كه براي زندگي ام گرفتهم زمانب يوده كه از جبهه ها خوانده يا نوشته ام .
گاهي از خودم مي پرسم چرا مسولين و مردم و دختران و پسران ما قدرت و انگيزه كارهاي بزرگ را ديگر ندارند. حتي مادران ما و ...همه يك جورهايي كوچك شده اند. اميدوارم تا آخر بتوانم براي تصميم هاي بزرگ آماده باشم و يادم از" بعضي نفرات "خالي نماند!
يادشان بلند باد. يادشان رفيق راهمان باد. ياد شهداي عمليات كربلاي 4 ( 2 دي 65 ) و كربلاي 5( 19 دي 65 ) عزيز باد...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:35
......
|
|......